دارم از خستگی میمیرم …ساعت هنوز 7 نشده اما چشمهام به سختی باز موندن …. خودم رو که تو آیینه دیدم ترسیدم … چشمهام دو کاسه خون … واقعا درسته اگه خستگی جسمی و خواب غلبه نمیکرد باید یک بند کار میکرد … فشار کار خیلی بیش از حد رومه … شاید بعضی ها ساعت کاری داشته باشند … سر ساعت برن و سر ساعت بیان و فرصت برای بقیه کارهاشون داشته باشند … اما یک کم که به خودم دقیق تر نگاه کردم دیدم پشت هم دارم کار میکنم … گهگداری که عاملی باعث میشه که نیم ساعت از پشت کامپیوتر بلند شم میخوام از عصابانیت بمیرم اما کمی که فکر میکنم میبینم همه زندگیم شده کار …. دوباره داره همه چیز باهم گره میخوره … چند کار با هم … اینجور مواقع خیلی عصبی میشم … درست انجام دادن همشون با هم بسیار سخت میشه و چون باید همه رو درست انجام بدم لحظاتی میرسه که انگار دارم به مرز انفجار میرسم ….امروز آگهی استخدام داشتم اما دریغ از یک آدم درست حسابی نرمال … در کل روز 2 تماس بیشتر نداشتیم … یکی یک مرد معتاد که نا نداشت پای تلفن حرف بزنه و یکی هم یه دختر شل ( که فکر میکنم بیشتر ازینکه شل باشه کون گشاد بود) که میگفت پام درد میکنه میشه خونه کار کنم …
واقعا این ج ن ده های توی خیابون و جن ده خونه ها جن ده هستند … کسائیکه میگن از روی بی پولی و اجبار تن فروشی میکنیم … واسه سیر کردن شیکم … واقعا جن ده هستند …. اگر راست میگفتند امروز یک نگاهی به آگهی های همشهری مینداختند … اما خوب بنده خدایی گفت … زیر دست تو کار کنند بیشتر در میارن یا ….
بگذریم .. خیلی خستم … الان باید کار کنم …
از همه دوستان، آشنایان، همکاران، اقوام و هر که نسبتی با من داره یا نداره خواهش میکنم این روزها کاری به کارم نداشته باشند و گرنه با کوچکترین اشاره بالا میارم درست روی صورتشون … بای
