Archive for اکتبر, 2007

Toilet Tissue (کاغذ توالت)

اکتبر 31, 2007

لازم میبینم چند نمونه کوتاه از  اصول نوزدهم تا چهل و دوم قانون اساسی  که فصل سوم آن تحت عنوان حقوق ملت است،

را در اینجا یادآور شوم

اصل ۲۰ حمایت یکسان قانون از زنان و مردان
اصل ۲۲ مصونیت حیثیت، جان، حقوق، مسکن و شغل اشخاص
اصل ۲۳ ممنوعیت تفتیش عقاید و مصونیت افراد از تعرض یا مواخذه بخاطر داشتن عقیده
اصل ۲۴ آزادی بیان مطالب توسط مطبوعات و نشریات
اصل ۲۵ ممنوعیت استراق سمع
‌اصل ۲۶ آزادی احزاب، جمعیت‌ها و انجمن‌های سیاسی و صنفی
اصل ۲۷ آزادی راه‌پیمایی بدون حمل سلاح
اصل ۲۸ حق شغل
اصل ۳۲ ممنوعیت بازداشت بیش از ۲۴ ساعت و تفهیم اتهام کتبی و با ذکر دلایل در مدت احضار یا بازداشت
اصل ۳۴ حق دادخواهی و شکایت
اصل ۳۵ اطلاق حق وکیل گرفتن
اصل ۳۷ اصل برائت
اصل ۳۸ ممنوعیت هر گونه شکنجه و اصل ۳۹  ممنوعیت هتک حرمت و حیثیت فرد زندانی یا بازداشت شده .

  لازم  به  توضیح  مصادیق و موارد نقض تمام این حقوق اساسی درباره ایرانیان  نیست . هر روز شاهد آن هستیم ، تنها لازم به یاد آوری هست که  

قانون اساسی  جمهوری اسلامی جزء یک مشت کاغذ باطله  هیج چیز دیگری نبوده است و تنها کاری که برای یادآوری ارزش قانون اساسی می توان انجام داد نصب  آن  به عنوان کاغذ توالت در مسترح های ایران است تا هر روز مردم گهی شدن حق و حقوق خود را به طور کاملا واضح و عینی ببینند .

 از رک گویی خود پیشاپیش عذر می خوام .

اینجا بوی تعفن گرفته است ..

اکتبر 28, 2007

بعضی وقتها آدم میخواهد بی تفاوت باشد، نشنود، نگوید، ننویسد و به روی مبارک نیاورد شاید کمی آرام بگیرد … مدتی خود را از هیاهوها دور میکند و اما او تنها موجدیست فراری ….

یک روز دوستی بهم گفت شنیدی فلان شخص دستگیر شد؟ دیدی فلان رئیس جمهور چه گفت؟ با بی تفاوتی گفتم : گور باباشون، راستی هوا سرد شده !!! ..

روزی دوستی بهم گفت ما ایرانی هستیم و ایران وطن ماست … آن روز هم گفتم ایران وطن من نیست …

اما بعضی وقتها آدم به انتها میرسد …

بی حرمتی ها، بی چشم و رویی ها، ظلم ها، بی غیرتیها ….

اینجا وطن من نیست، اینجا بوی تعفن گرفته است ….

فکر میکنید چه حالی با آدم دست میدهد وقتی در گوشه خیابان می ایستد و گشتهای ارشادی را میبیند که ….

مردی را دیدم که مثل یک جوجه دست و پا بسته، با دلهره و ترس، با رنگی پریده گوشه ای ایستاده بود و چشمانش نگران داخل ماشین گشت را خیره نگاه میکرد …. همسرش را به جرم کوتاهی مانتو برای ارشاد گرفته بودند … همسری که کودک چند ماهه ای را حامله بود … با شکم برآمده ….

با خود میگفتم وقتی کنار شوهرش باز میگردد به او چه خواهد گفت …

با خود گفتم بروم و فریاد بکشم ….

گوشه ای ایستاده بودم و قبل از اعتراض اطراف را دقیق تر نگاه کردم و پیش خود تجسم کردم که چه میشود …

رانندگانی که از دور با دیدن ماشین های سبز و سفید پایشان را بر پدال گاز بیشتر فشار میدهند …

فروشنده ای که دست به سینه زده صحنه را نظاره میکرد …

پسرها و دختر های فسقلی که تنها دلخوشی اشان در زندگی اس ام اس ها و تماسهای شبانه و به زبان آوردن حرف های تحریک کننده و فرو نشاندن غریزه و هوس جوانی در کنج تاریک نا کجاآبادهاست …

مردی که ملتمسانه خایه های سروان بی سواد و بی کس و کار را برای بخشیدن زنش میمالد … آخر حامله است …

تجسم کردم که آن وسط فریاد بزنم، هوار بکشم بر سر این بی نامسوها و چه میشود؟؟!! …

یا قنداقی به سرم میخورد و پهن زمین میشوم یا سر آنچه در دستشان هست روی خرخره ام فشار میدهند …

حتی یک نفر را پیدا نکردم که بدانم کنارم می ایستد … رفتم و فراموش کردم آنچه که دیده ام ….

اینجور مواقع از خودم و از همه بدم میاید …

چقدر تهوع آور و پست شده ایم …

آنقدر ازین ها بد تر به سرمان میاید و جیکمان در نمیاید …

اینجا بوی تعفن گرفته است … ظلم بیداد میکند … هر که نمیبیند و انکار میکند مادر فلان است

چقدر حقیر شده ایم

چقدر حقیر شده ایم

نفس بکشیم

بویی که به مشام میرسد بوی ماست

اینجا بوی تعفن گرفته است …

crying

اکتبر 28, 2007

بعضی ها شاید فکر کنند که موجود هنرمندی هستم

هر لحظه که بخواهم میتوانم گریه کنم

آنطور که تاب نگاه کردن به چشمانم را نداشته باشی

اما من اصلا هنرمند نیستم

تنها میتوانم هر وقت که میخواهم جلوی اشکم را نگیرم

همین …

عمه طوبا

اکتبر 23, 2007

tooba.jpg

عمه طوبا پیر برای همیشه رفت …

آنچه که از زندگی میفهمیم …

اکتبر 21, 2007

Nothing

ای کاش

اکتبر 21, 2007

ای کاش خود را از من نمیگرفتی

ای کاش دلخوشی هایت بیش از یادگاری های ناچیزمان بود

ای کاش جایم نمیگذاشتی در بی کسی هایم

ای کاش میدانستی که ارزش عشقمان بیش از این اشکهای ناخواسته است

ای کاش یک بار

فقط یکبار ………

بگذریم …

بد کردی

ناچیزتر از اینها بوده ام برایت.

ضد حال پرسپولیس به استقلال از نوع مایکروسافتی

اکتبر 17, 2007

image002.gif

Source:Unknown

پ.ن: متاسفم که نزدیک 25 تا کامنت رو به علت توهین و استفاده از کلمات رکیک نتوستم تائید کنم. به جز اونها همه نظرها تائید شدند. چه خوبه که کمی جنبه داشته باشیم و برای جائیکه در اون قدم میگذاریم احترام قائل بشیم.

وصیت نامه 2

اکتبر 17, 2007

قبلی ها را فراموش نکنید

چیزی که برایم خیلی اهمیت دارد چند روز اول بعد از رفتنم است …. فراموش نکنید که پرهام نه خدایی را میپرستید و نه آئینی را پذیرفته بود … به خاطر بیاورید تنفرش را … اصلا دلم نمیخواهد مجلس ترحیمی در مسجد یا مشابه آن داشته باشم .

یک روز از مردم به صرف چایی و شیرینی در خانه ای که در آن بزرگ شدم  پذیرایی کنید … در گوشه ای بهترین ویسکی برای هم پیالگانی که میخواهند با یادم لبی تر کنند …

آرامشم را با صدای ناله تلاوت کنندگان آیات کس شعر قران بر هم نزنید… یک موسیقی ملایم کفایت میکند.

سیاه نپوشید برای عزا، سیاه را اگر میپوشید به این دلیل بپوشید که رنگ مورد علاقه ام بوده است …

اشک نریزید و شیون نکنید، خوشحال باشید ازین که وصیتم را آن طور که گفته بودم انجام داده اید و بدانید که بی شک راضی هستم … و بدانید که هیچ لذتی بالاتر ازین برایم وجود نداشته است …. آرامش ابدی … خود را با آرامشم تسکین دهید.

روحم شاد خواهد شد ….

سلام آخر

اکتبر 16, 2007

 

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای غصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای قطعه شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم  اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نو بهار همیشه

آب میدهیم، بمب میگیریم

اکتبر 16, 2007

اگر کمی دقت کنیم میبینیم ما ملت ایران مثل قایق سواران بی پارویی هستیم که که بی کس و کار در دریایی بی رحم بالا و پایین و چپ و راست میرویم … دستانمان نیروی جهت دادن به قایق و حرکت در مسیر دل خواه را ندارند. کمی که به این سالها فکر کنیم میبینیم به هر طرف که دلشان خواست ما را فوت کردند. شاید کسی باور نکند چگونه یک رئیس جمهور نیم وجبی انقدر جون فوت کردن میتواند داشته باشد …

حالا پوتین ( همان پوتین که به قول نبوی اگر آدام بود اسم خودشو اسم کفش نمیذاشت)در تهران و ما در قایقمان سینه میزنیم …

میتیرسیم مبادا دریای کاسپین برود و جایش اتم کار بگذارند. ما به دنبال منافع ملی امان هستیم، دست پا میزنیم تا هویتمان را سفت بگیریم ، فریاد میزنیم تخت جمشید را دریابید، داد میزنیم مرتیکه نگو خلیج عرب، بگو خلیج فارس ، برای روشنفکران در بندمان اشک میریزیم و خوب میدانیم که تصمیم گیرندگان منافع خود را چنگ میزنند …

آخر اینها آب میخواهند چکار، این ها برای بقا تنفس میکنند، به دنبال چکشی سنگین تر برای کوبیدن و محکم کردن میخ خودشان هستند.

اشتباه نکنید!! تنها ایران فروشی نمیکنند، سرمایه هایمان را به باد نمیدهند، ایران ما خیلی وقت است که فروخته شده است، هر یک ثانیه حضور این عمامه به سرها ظلم به منافع ملی است، ظلم به نام ایران و ایرانیست …. هویت ایرانی خیلی وقت است که رنگ باخته است ..

حالا کشورهایی که اندازه شاه عبدالعظیم ما نیستند میگویند ایرانی اخ …

دریاچه میخواهد چکار اینها، ابزاری میخواهند که جای پایشان محکم تر شود، ابزاری میخواهند که دیگر اسرائیل بیش ازین نتواند قد قد کند … بتوانند به رگهای یاران امام زمان خون تزریق کنند …

و ما بی آنکه خود بخواهیم در جبرشان این ور و آن ور میرویم …

همیشه از ماست که بر ماست

امروز برای دیروز

فردا برای امروز …..