وصیت نامه 2

By پرهام

قبلی ها را فراموش نکنید

چیزی که برایم خیلی اهمیت دارد چند روز اول بعد از رفتنم است …. فراموش نکنید که پرهام نه خدایی را میپرستید و نه آئینی را پذیرفته بود … به خاطر بیاورید تنفرش را … اصلا دلم نمیخواهد مجلس ترحیمی در مسجد یا مشابه آن داشته باشم .

یک روز از مردم به صرف چایی و شیرینی در خانه ای که در آن بزرگ شدم  پذیرایی کنید … در گوشه ای بهترین ویسکی برای هم پیالگانی که میخواهند با یادم لبی تر کنند …

آرامشم را با صدای ناله تلاوت کنندگان آیات کس شعر قران بر هم نزنید… یک موسیقی ملایم کفایت میکند.

سیاه نپوشید برای عزا، سیاه را اگر میپوشید به این دلیل بپوشید که رنگ مورد علاقه ام بوده است …

اشک نریزید و شیون نکنید، خوشحال باشید ازین که وصیتم را آن طور که گفته بودم انجام داده اید و بدانید که بی شک راضی هستم … و بدانید که هیچ لذتی بالاتر ازین برایم وجود نداشته است …. آرامش ابدی … خود را با آرامشم تسکین دهید.

روحم شاد خواهد شد ….

5 نظر to “وصیت نامه 2”

  1. .. می گوید:

    Divaaaaaaaneeehhhh
    ..
    Oon Viski ro khob omadi divoone

  2. دخترك ديوانه می گوید:

    چرا اومدي؟ . چطوري ميخوايي بري؟ اصلا چيكار كردي؟ هدفت چي بود؟ زندگيت پوچ نبود؟ آيا تو كه انسان به دنيا اومدي انسانم از دنيا ميري؟فرق انسان و حيوان در چيه؟ آيا ماهم بايد مثل اونا وقتي پير دشيم بميرمو و تموم؟!!! پس چرا ما عقل داريمو شعور؟ نميخوام بهت بگم آدم خوبي نيستي چون باورت خيلي خنده داره ولي ميخوام بگم ايا تو خودتو قبول داري؟ اگه داشتي همينجا هم ميتوني ارامش داشته باشي فقط بايد راهشو بگردي و پيدا كني راهي كه هم با عقل جورد در بياد هم با دل…….

    پرهام : دوست عزیز من اینجا هم آرامش دارم، اون هم نه یه ذره خیلی اما شما به وصیت نامه آدم هم رحم نمیکنی

  3. mrkhalili می گوید:

    هیج مرگ شوی الهی

  4. aida می گوید:

    تو بمیر چشم

  5. فریناز می گوید:

    حالا جدا چی شده که به فکر نوشتن وصیت نامه افتادی؟
    به مرگ فکر می کنی ؟
    می خوای خودکشی کنی؟
    من هم اگر بمیرم وصیت می کنم کسی حق نداره برای من مجلس ختم بگیره متنفرم از مجلس ختم همین یک ماه پیش یکی از دوستهای خیلی جوون و خوشگلم مرد
    میخواستم بیای ببینی که چقدر مسخره می شن این آدمها تو مجلس ختم و چه گل واژه هایی که نمی گفتن اونی که سخنرانی می کرد به هر حال منو یاد این شعر شل سیلور استاین انداختی
    که منو با عینک آفتابی ام دفن کنید:
    http://www.bobdylanroots.com/bury.html

يك پاسخ برايش بگذاريد