Archive for نوامبر, 2007

oOoops

نوامبر 30, 2007

امشب که به موبایلم نگاه کردم دیدم چه وسیله بی مصرفیست …

انگار با گذشت زمان ….

همه پیشرفته میشوند …

شاید هم اس ام اس های دسته جمعی که روزی مد بود دیگر مد نیست …

شاید هم همه به بیماری ام پی برده اند …

آخر شنیده ام که ازین بیماری در تمام دنیا تنها 2 نفر دارند …

یکی من و آن یکی …

اسمش سخت است …

اسمش را یادم نمیاید …

فرض کنید با دوست دختران قهر کرده اید و به او یک فرصت دیگر میدهید …

در آن فرصت مدام اشک میریزد …

دلتان به حالش میسوزد و میگویید اشکال ندارد …

وقتی عاشقانه دست یکدیگر را در دست هم گرفته اید و دارید قدم میزنید و از آسمان زیبای بهاری و شاید تابستانی و شاید هم زمستانی لذت میبرید …

میگوید امروز این لنز بدجوری چشمم را اذیت میکند …

امروز همش در حال اشک ریختن بودم ..

بعضی وقتها با خود میگویم اگر برای من هم پیش بیاید حتما خودم را میکشم …

امروز …

دقیقا همین الان فهمیدم که از زندگی چه میخواهم …

دلم شدیدا یک سونا که در آن تنها باشم با بوی مسخ کننده اکالیپتوس …

و ساعتها ولو شدن در جکوزی …

خوش به حال این قشر مرفحین(مرفهین) بی درد …

در زیر زمین خانه اشان همه اینها را دارند …

شاید در گوشه خانه اشان و شاید در بالای خانه اشان و شاید هم در وسط خانه اشان …

شاید اگر رویاهایی که در خواب میبینیم نداشتیم ….

دیگر انگیزه ای برای زندگی نبود …

اینبار هم سعی میکنم که فرض کنم که شعور خواب دیدن دارید …

فرض کنید خواب میبیند لبهای معشوقه اتان را میبوسید …

و یا دستتان را درون شرتش کردید …

و شاید هم درون یقه اش …

اصلا چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند ….

قارچهای غربت …

لبخند بزنید به همه چیز …

حتی اگر آن موقع که باید آلتتان راست نمیشود …

حتی وقتی یکی از دوست دخترانتان زنگ میزند و آن یکی گوشی اتان را جواب میدهد …

حتی اگر در حال خود ارضایی هستید و پدرتان سرزده وارد اتاق میشود و شما را آلت به دست میبیند …

حتی اگر بر روی پشت بام همسایه مشغول دید زدن زن برهنه در حال حمام کردن هستید و شوهرش از پشت بر شانه اتان میزند …

و یا حتی وقتی که خنده اتان نمیاید ….

این قانون طبیعت است …

همیشه در حال خندیدن باشید …

و روزی میرسد که فکر میکنید چند سال است که از ته دل نخندیده اید ….

یادم میاید آخرین باری که ته دل خندیدم …

شاید …

بگذریم یادم نمیاید …

بعضی وقتها کارهای کوچکی که فکر میکنیم مثل اب خوردن انجام میدهیم …

برایمان دردسر ساز میشود …

باور نمیکنید؟ …

امتحان کنید …

شعور و فرهنگ کاربران ورد پرس

نوامبر 28, 2007

از یک چیز خوشحالم و آن هم اینکه ورد پرس را برای نوشتن انتخاب کردم …

امشب به یک نتیجه تازه رسیدم …

اینکه کاربران وردپرس بسیار با شعور و با فرهنگ هستند …

یا کامنت نمیگذارند ….

یا وقتی میگذارند نمیگویند وبلاگ زیبایی (خوبی) دارید به من هم سر بزنید ….

شهر فرنگ

نوامبر 28, 2007

 

آری اینجا شهر فرنگ است …

از همه رنگ است …

چشمتان را ببندید …

 تجسم کنید که خواب میبینید …

فکر کنید خواب میبینید سوئیچ ماشینتان داخل چاه مستراح افتاده ….

حواستان نبوده و پایتان را روی سی دی مورد علاقه اتان گذاشتید و خوردش کردید …

یا در مجلس پر از مشکی پوش گوشه ای نشسته اید و میدانید مجلس ختم عزیز ترینتان است …

فکر کنید خواب میبینید از دره ای به پایین پرت میشوید و دارید فرودتان با مخ به زمین را انتظار میکشید …

اصلا تا به حال خواب دیدید؟ ….

اصلا شعورتان به خواب دیدن میرسد؟ …

یادم میاید یک روز لب رودخانه ای نشسته بودم …

دلم میخواست به آب نزدیک باشم …

تکه سنگی پیدا کردم لب رود …

رویش نشستم …

و هی میخواستم فکر کنم و از سکوت مطلق و صدای آب لذت ببرم اما تیزی سنگ که در استخوان ماتحتم فرو میرفت اجازه نمیداد …

یکبار در ترافیک آنقدر در افکارم غرق بودم ….

دنده یک ..

کلاچ، ترم، خلاص …

دنده یک ….

و فراموش کردم ترمز کنم و به داخل ماتحت جلویی فرو رفتم و راننده رو دیدم که پیاده شده و مبهوت مرا نگاه میکند …

و من فکر میکردم امروز چند شنبه است و فردا چند شنبه است ….

دلم یک مسافرت میخواهد …

مدتهاست که سفر میخواهم ….

اما …

هم دلم میخواهد در سفر تنها باشم ….

هم دلم میخواهد به سفر 2 نفره بروم …

اینگونه بوده که هیچوقت نشده ….

این روزها تنها دلخوشی زندگی ام لپ تاپم  است …

و شاید اینجا …

یک چیز میگویم …

به عمق فاجعه پی ببرید …

حتی دختران زیبا هم که میبینم علاقه ای به کردنشان ندارم ….

بله …

این روزها …

آبم به شدت گل آلود است …

نمیدانم چه میشود به آدمها گفت …

نمیدانم کی میخواهند بفهمند که آب را گل نکنند …

شاید این آب روان میرورد پای سپیداری …

که فرو شوید اندوه دلی ….

دست درویشی شاید ….

نان خشکیده فرو برده  در آب ….

در فرو دست انگار ….

کفتری میخورد آب …

یا که در بیشه دور ..

سره ای پر می شوید …

یا در آبادی کوزه ای پر میگردد ….

شاید امیدی در آن باشد …

اما نمیدانم چرا ما آدمها دیگران را محکوم به همان بدبختی میکنیم که خود میخواهیم یا نمیخواهیم و گرفتارش هستیم ….

و یا میخواستیم و یا نمیخواستیم و گرفتارش شدیم ….

هوا باز ناجوانمردانه که چه عرض کنم ….

نکبت بار سرد است …

انگار هوا هم از سوز خود میلرزد …

بی آنکه خود بخواهد ….

و او هم چون من …

زاده ظلم و خود خواهیست ….

just me … can say like these ….

نوامبر 28, 2007

 

وقتی کاری انجام میدهم که سالها نتوانستم ….

وقتی کاری را میکنم که شاید بارها تا مرز انجامش رفتم و حتی یک دقیقه نتوانستم انجامش دهم …

وقتی اینگونه میشود …

یعنی اوضاعم شدیدا خراب است …

دقیقا همین معنی را میدهد …

یعنی در جایی ایستادم که قبلا نایستاده بودم و دردی کشیدم که نکشیده بودم …

گاه حادثه ای تمامی باورهایمان را بر هم میریزد ….

و ما مجبور میشویم که به خود فرصت دهیم ….

و گاهی فرصتی نیست ….

و شاید در فرصتی …

چاره ای نباشد …

دلم گرفته است …

دلم سخت گرفته است …

ازین مهمانخانه مهمان کش …

روزش تاریک …

ازین مهمان های دو روزه ….

و شاید از تو ….

و شاید از همه …

و از خودم ….

آری گاهی سکوت سرشار از سخنان ناگفته است …

و گاهی هم نه …

سکوت میکنیم وقتی زبانمان به جای مو پشم در میاورد …

خنده دار نیست ..

نخند ….

اینگونه نگاهم نکن …

گاهی تنها باید بمیرم ..

وقتی باور نداری رفتنم را ….

و نمیدانی ماهی کوچک …

از یک حوضچه کوچک و رویایی …

با گلدان های پر از شب بو کنارش ….

عکس آن ماه …

سایه خنک آن درخت  در روز و تکان های ریز برگها در شبها …

از آن حوضی که حتی گربه ها هم دلشان نمی آمد به آن دست درازی کنند …

کنارش لم میدانند و چرت میزدند …

آری همان ماهی کوچک …

به جایی پرت شده است …

گم شده است و دیگر پیدا شدنی نیست …

حتی با حوضی خالی و بی جان هم ..

شبها بی صدا و یواشکی روز میشوند و روزها شب …

همه صبحها سر ساعت از خواب بلند میشوند …

صبحانه میل میکنند ..

و بی آنکه ککشان بگزد ..

طبق معمول با آرامش در موال دستشان را زیر چانه اشان میزنند و به بدختی هایشان فکر میکنند و کون مبارکشان را آب میکشند و خشتکشان را بالا میکشند و میروند بی آنکه حتی بدانند حوضی بی ماهی شده است ….

فکر میکنی چند نفر میدانند حوض نقاشی اشان بی ماهیست …

فکر کن همان ماهی کوچک ….

در همان حوض رویایی ….

در جستجوی قطره ای …

خشکی را ناله میزند …

برگهای پلاسیده هست …

کیسه فریزر مچاله و نواربهداشتی بوگندو هست …

کمی گرد و خاک ….

اما دریغ از قطره ای آب ….

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها … حوضشان بی آب است ….

نگویی هم فرقی نمیکند ….

او هم یک گوشه نشسته است …

خشتکش را با ما تحت نشسته بالا کشیده است …

دست به زیر چانه زده …

و ریدمانش را نگاه میکند …

هوا سرد است …

در خاموشی به سر میبرم …

پاهایم از سرما ذوق ذوق میکند ….

در خاموشی نشسته ام …

و صدایی نمیشنوم …

چیزهایی هست که میدانم …

و چیزهایی که نمیدانم .

anotherNight

نوامبر 27, 2007

یک شب دیگر …

تنهایی دیگر …

صفحه دسکتاپم رو ریفرش میکنم ….

نیاز جنسی در جوانان نوپا …

نوامبر 26, 2007

گاهی بهترین راه برای نصیحت کردن نوشتن است، مخصوصا وقتی با جوانان تازه بالغ مغرور روبرو هستیم که صحبتهایمان را ممکن است جدی نگیرند و حوصله و تاب شنیدن نداشته باشند اما وقتی در خلوت خود مطلبی میخوانند میتوانند بیشتر فکر کنند. بیشتر و منصفانه تر .. نسبت به خودشان و جسمشان.

قضاوتی منصفانه ….

اولین و سرکش ترین نیازی که در سنین نوجوانی در یک انسان پدیدار میشود نیاز های جنسی است . میل شدید به جنس مخالف و سر و دست شکستن برای دانستن و سر در آوردن از نا شناخته ها ..

با اینکه این نیاز در دختران بیشتر از پسران خودنمایی میکند، دختران تودار تر و مسلط تر هستند.

نیاز به جنس مخالف طبیعی ترین و لذت بخش ترین احساس یک انسان است. به جرات میگویم که برقراری رابطه جنسی تنها لذت ملموس جسمی و روحی یک انسان در طول حیاتش است و دوست داران آن نرمال ترین و با شعور ترین انسانهای روی زمین هستند. هر کس میگوید لذتی بالاتر از آن در دنیا وجود دارد بیراه میگوید و خور را فریب میدهد.

س کس همانطور که میتواند لذت بخش ترین باشد میتواند مخرب ترین هم باشد …

روی سخن من با جوانان است …

از دنیایی دیگر پای به دنیایی میگذاریم که متنوع ، رنگارنگ و فریبنده است ..  روزی کنجکاوی هایمان  دیدن تصاویر زنان برهنه یا فیلمهای پورنو بود و روزی میرسد که خود در میدان هستیم و چیزهایی را که شاید مدتها در سر مرور میکردیم میتوانیم  خودمان تجربه کنیم.

این بسیار خوب است …

حال یک جوان موفق یا بهتر است بگویم انسان جوان موفق کیست؟

کسی که میتواند به نیازهایش جهتی درست دهد. س کس در کنار زیبایی ها و خوبی هایش میتواند زندگی و آینده یک جوان را تباه کنید .. و آن موقع است که پشیمانی سودی ندارد …

روزی وقتی به خود میایید میبینید هیچ هدفی یا هیچ انگیزه ای ندارید … تمام افکارتان معطوف به یک چیز است … جزوه ها و کتاب های درسی اتان نخوانده تلنبار شده و فیلمها و عکسهای سکسی از هارد کامپیوترتان فوران میکند و دور و ورتان را 1000 تا هوری بهشتی با بدنهای شهوت انگیز و صدا ها و اس ام اس های تحریک کننده فرا گرفته است و وقتی چشم باز میکنید میبینید وقت و فرصت برای هیچ ندارید …

موفق ترین فرد کسی است که بتواند همه کارها و برنامه های مهم زندگی اش را به موقع خود انجام دهد …

برای هر چیز باید زمانی مشخص صرف کنید ..

یک جوان که وقتش را بیش از حد پای کتاب های درسی تلف میکند همان قدر دچار اشتباه میشود که یک جوان بیش از حد در راه های دیگر و برعکس …

از همه چیز لذت ببرید اما فرو نروید …

میتوان از راه رفتن بر روی این باتلاق لذت برد و با افتخار از رویش گذشت و با نگاهی به گذشته مغرور شد و میتوان در آن دفن شد .. شما باشید کدام را انتخاب میکنید ..

چندتا از اینها رو میشناسید؟

نوامبر 25, 2007

howmany.jpg

(برای مشاهده تصویر در سایز بزرگ روی آن کلیک کنید)

این عکس بالا امروز برام ایمیل شد. یکی از فوق العاده ترین و مبتکرانه ترین تصاویریه که تاحالا دیدم . توش خیلی از شخصیتهای معروف  و شناخته شده دنیا تو زمینه های مختلف هستند. میتونید نگاه کنید و ببینید که چند تاشونو میشناسید ….

حالا چندتاشونو میشناسید؟

تو قسمت نظرات تعداد و اسم کسائیکه میشناسید بنویسید …

من چندمین پرهام هستم؟

نوامبر 25, 2007

امروز با جستجوی نام پرهام بین اموات بهشت زهرا آمار 23 پرهام دفن شده بدست آمد که یکیشان مجهول الهویه بود … شما فکر میکنید من چندمین پرهام باشم؟

نوامبر 23, 2007

گاه  حادثه ای تمام باورهایت را بر هم میریزد

و تو مجبوری به خود فرصت دهی  …

فرصتی برای یافتن، جستن ….

نوامبر 22, 2007

ای کاش بمیرم

بمیرم و به آرامش برسم

و ای کاش بتونم یه گوشه وایسم و آرامشم رو نگاه کنم .