Lonely
چقدر تنهام،
تنها، تنها و تنها
چقدر محتاج شانه هایی هستم که با خیال راحت سر روش بذارم … یه گوشه میشینم و خودمم .. خودم و خودم و خودم
حتی کسی شک نمیکند به زنده یا مرده بودنم …
وجودم … روحم، جسمم …. محتاج و نیازمند است…. تنها محبت،
محتاج یک آغوش، یک نوازش بی ریا و لبخندی شاید و
و شاید هم دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز ….
هر چه میخواهد باشد فقط بی ریا باشد …
در تنهایی ام در حال پوسیدنم …
با تلنگر بی حسابی، فرو خواهم پاچید ..

نوامبر 11, 2007 در t 6:10 ب.ظ
پست قبليتو خوندم نفهميدم بالاخره ترك كردي يا نه ؟
يعني الان پاك پاكي ؟
نوامبر 11, 2007 در t 8:04 ب.ظ
چی بگم!!!؟
تنهایی گاهی اوقات خیلی خوبه و بیشتر اوقات هم نه
رو شونه هر کسی میشه سر رو گذاشت،اما اون هر کی،کی باشه!!؟
موفق تر باشی