Archive for دسامبر, 2007

یک بدبخت

دسامبر 24, 2007

این روزهاخیلی فشاررومه… هیچکسی نمیدونه که چی میگذره بهم …. کسی و هم ندارم که باهاش حرف بزنم….نمیدونم شاید دارم اما شاید کسی عمق فاجعه رو درک نمیکنه … تقریبا همه حرفها کلیشه ایه… خیلی خسته ام … جون توضیح دادن ندارم …

امضاء

یک بدبخت

پ.ن:چه سخت است در میان جمع بودن…ولی در گوشه ای تنها نشستن

فقط یک خط

دسامبر 21, 2007

بگیر دست مرا ای آشنای درد بگیر …

مگو چنین و چنان دیر میشود گاهی …

و میدانی که دیر شده است و …

چقدر تکرار کزدم این جمله را و نشنیدی ….

امروز چند شنبه است؟!….

دسامبر 20, 2007

نوشتن دوباره ام اینجا هم خودم و هم ووردپرس را احتمالا ….

و شاید حتما متعجب میکند …

وقتی بخواهید کارهایی مهمتر از وبلاگ نوشتن و کس چرخ زدن در اینترنت انجام دهید ….

اینگونه میشود …

این روزها آنقدر گرفتار هستم که اینبار حتی خدا هم نمیداند ….

بعضی وقتها فراموش میکنم سری به موال بزنم …

چشمم را باز میکنم و میبینیم مثانه ام در حال انفجار است ….

همه چیز حکایت همان دو دست و بیست هندوانه است …

مرد بقال از من پرسید چند من هندونه میخواهی …

من از او …

از او هیچ نپرسیدم …

به یاد نمیاورم ….

شاید پرسیدم به نظرت میتوانم چکم را پاس کنم؟؟ …

زندگی برای بدهکاری که حتی یک ریال بدهی خواب شبانه اش را سلب میکند …..

تصور کنید وقتی صفرهای بدهکاری اش یکی دو تا و دو تا سه تا و سه تا چهار تا و پنج تا شش تا و …. نباشد چه خواب نازی میشود …

این روزها دلسوز ترین دوستان دنیا کنارم هستند …

یکی مشقهای شبانه ام را د لسوزانه و خوش خط تر از خودم مینویسد ….

یکی دلداری میدهد …..

یکی کارهایش را با زیرکی بر دوشم میگذارد و دلم نمیاید که نه بگویم …

اشک میریم اینبار بی صدا نه …

شاید صدای هق هق خود را میشنوم ….

شنیدن آن صدای گرم ….

فکر هایی در سر دارم برایش …

خداوند آخر و عاقبت همه را ختم به خیر کند …

عقب به ایست …

خود را نگفتم …

آخر و عاقبت من در دستان خودم وول میزنند …

نه در دستان تو …

start

دسامبر 12, 2007

امروز کمی خوشحالم ، بعد از سفر ناموفق و بی نتیجه ای که داشتم شرایط داره به سمتی میره که امیدوار کننده است … فکر میکنم از هفته آینده سرم خیلی شلوغ باشه چون باید استارت کار رو بزنم و شدیدا باید  کار کنم … شروع کار شاید مشکل ترین بخش کار باشه مخصوصا اینکه تنهام و همه کارها رو دوش خودمه … چیزیکه در این مدت یاد گرفتم شاید این باشه که نباید به امید کسی بود و از تنهایی ترسید …

شروع میکنم و میترکونم ..

امروز با علی میریم که مثل دو کارگر زحمت کش اسباب کشی مقدماتی دفتر رو انجام بدیم ….

…….

 

افرادی که تخصص های زیر رو دارند و درزمینه های زیر مایلند کار کنند اعم از تمام وقت یا به صورت پروژه ای با ایمیل من : parham942@yahoo.com یا شماره همراهم : 09122548063 تماس بگیرند. ( قبل از تماس تلفنی رزومه کاری خودتون رو ایمیل کنید ):

> بازاریاب استادیو طراحی وب وگرافیک ( تمام وقت - حقوق ثابت - پورسانت )

> طراح وب ( مسلط بر HTML-CSS-JavaScript - Adobe photoshop - Adobe illustrator - Macromedia Dream Weaver- Flash )

> گرافیست ( مسلط به طراحی بروشور - کتاب - پوستر و …. )

>چند برنامه نویس وب مسلط به :

* PHP

* ASP

* ASP.NET

* JSP

و ترجیحا آشنا با  AJAX ، برای انجام پروژه های وب …

شاید…

دسامبر 9, 2007

چند شبی است که کسی خبری از پرهام ندارد ….

هفت شب از خانه خارج شده است و تا کنون مراجعت نکرده است ……

دو سه روزی از سفر نگذشته است اما …

اگر کمی حوصله نوشتن داشتم شاید برای خودش سفرنامه ای می شد …

باز هم کمی ….

و شاید کمی بیشتر …

اصلا چه اهمیتی دارد …

اصلا هر چقدر ….

دلم برای صداقتم سوخت …

و شاید هم برای خصوصیت های استثنایی دیگرم …

احساس بسیار بدی دارم …

این بار هم که کمی باز بیشتر فکر میکنم …

میبینیم …

و یا شاید میشنوم …..

که البته شاید بهتر است بگویم استشمام میکنم ….

بوی سفرهایم را …

تقریبا همه اشان یک بو میدهند …..

شاید تفاوتشان گهگاهی در اسانسشان باشد …

امروز باران نم نمک میبارید ….

قدم زدن زیرش برای خود وسوسه ای بود …

یاد آسمان خودم میافتم در آن روزها …

نمیدانم چرا فکر میکنم هر چه باران ریز تر و با شعورتر ببارد زیباتر و لذت بخش تر است …

قدم زدن زیر چنین بارانی آنهم زیر آسمانی آفتابی بسیار لذت بخش است و شاید خیلی بیشتر …

اصلا میدانید …

بزرگترین اشتباه یک انسان در زندگی اش …

و شاید یکی ازاشتباهاتش ….

توهمات اوست …

توهم در روابط ….

توهم در دوست داشتن …

و توهم در توهم ….

شاید بهتر باشد کمتر به خودتان فشار بیاورید …

مواقعی که تصمیم دارم در مورد مسئله ای صحبت نکنم ….

یا کلمه ای از زبانم در نمیاید …

و شاید هم اگر چیزی بر زبان بیاورم …

اراجیفی است که خودم هم از آنها سر در نمیاورم چه برسد به شما …

برای همین گفتم ….

فشار بیش از حد نیاورید ….

شاید یکی از مشکلاتم این است که نمیتوانم متظاهر باشم …

آخر من حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه ای نکشیده ام ….

یکی از موثرترین کارهایی که میتوان در زندگی انجام داد …

شاید این باشد که تا میتوانیم دورمان را ازچیزهای خوش بو پر کنیم …

گل های خوش بو …

حادثه های خوش بو ..

انسان های خوش بو …

و به مرور زمان بد بو تر ها خودشان بی صدا حذف میشوند …

و روزی میرسد که بین خوش بو ترین ها محاصره میشویم …

و چه خنده دار است اگر بگویم …

اصلا فکرش را بکنید خودمان بد بو ترین رویداد زندگی باشیم …

امروز درسهایی دادم که باید طلا بگیریدشان و افسوس که …

هیچکدامتان حتی یکی اش را هم نفهمیدین …

شاید چون نخواستم که بفهمید …

شاید تنها چیزیکه بتوانید ببینید این باشد که …

چقدر امروز “شاید” بکار بردم …

شاید شانزده بار …..

و شاید هم هفده …

باید امشب چمدان را …

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد …

بردارم …

و به سمتی بروم که …

یاد من میافتی؟

دسامبر 3, 2007

وقتي ميبوسه تو رو ياد من مي افتي هيچوقت؟
وقتي نازت ميكنه ياد من مي افتي هيچوقت؟
وقتي گل ميده بهت ياد ميخكا مي افتي؟
وقتي زل زدي بهش ياد شكلكام مي افتي؟
يا كه نه ؟…
ياد من مي افتي هيچوقت
يا كه نه ؟…
ياد من مي افتي هيچوقت

وقتي گريه ميكني سرتو بغل ميگيره؟
وقتي ميخندي بهش براي خنده هات ميميره؟
وقتي با همديگه اين كنار هم اينور و اونور؟
وقتي چشم غره ميري واسه چشمات ميزنه پرپر؟

تو رو دوست داره مثل من يا كه نه ؟
تو رو رو چشاش ميزاره يا كه نه ؟

وقتي آهنگي كه با هم مي شنيديم و گوش ميدي يادم مي افتي ؟
اونجاهايي كه باهم رفتيم ميري يادم مي افتي؟
وقتي دوستاي قديمو ميبيني از من ميپرسي ؟
خيلي دوست دارم بدونم كه حالت چطوره راستي؟
هنوز عكسامو نگه داشتي يا نه ؟
هواي ماهیمونو داشتي يا نه ؟
ياد من مي افتي هيچوقت ؟
وقتي دلگيره ازت تو رو ميبخشه مثل من؟
واسه خندوندن تو ميكشه نقشه مثل من؟
تو رو دوست داره مثل من؟
يا كه نه
اشكات رو تنش مي باره
يا كه نه
تو رو دوست داره مثل من
يا كه نه
تو رو رو چشاش ميزاره
يا كه نه