Archive for the ‘آرشیو قدیمی من مثل هیچکس’ Category

playback

نوامبر 2, 2007

در کش گوگل وبلاگ قدیمی ام را که مدیر متوهم  بلاگفا ( لعنت الله علیه) مسدود کرد، نگاه میکردم و در لینکهام به مطلبی رسیدم که آن موقع خیلی دوستش داشتم و دلم خواست اینجا هم باشد :

 گاه و نا گاه نوشته ها :

‌بدون شک سال 2004 را هرگز نه من از خاطر خواهم برد و نه خانواده‌ام.
در این سال مسیر زندگی من کاملا تغییر پیدا کرد، هرچند همواره در تلاش برای دست یافتن به هدفی بودم که امروز نیز در جهت رسیدن به همان هدف گام برمی‌دارم اما یک اتفاق ساده و کاملا غیرقابل پیش بیینی، همه چيز را برايم دگرگون كرد!
دران زمان اصلا تصور نميكردم يكي از كسانی كه روزانه وبلاگم را ميخوانند روزی همسر و شريك زندگي من شود.
درآن سال وبلاگ قديمی ام را مينوشتم و در آدرس گيليرانبلاگ ساكن بودم. روزی يكی از كامنتهای وبلاگم بدجور به دلم نشست.
شبلی نوشته بود:

“به سر منــاره اشتــر رود و فغــان برآرد
که نهان شدم من اینجا مکنید آشکارم…”

برداشتم و عین همان شعر را که احساس کردم وصف‌ حالی از من نیز هست، در صفحه نظراتش نوشتم و این سرآغازی شد برای دوره جدید، پرحرارت و بزرگ زندگیم.
چنین بود که سرانجام در یازدهم آذرماه 85 و پس از طی بیشترین فراز و نشیب‌های ممکن در یک آشنایی و شاید دوره نامزدی، همینطور گذشتن از سخت‌ترین موانع و مقررات داخلی و بین‌المللی، حتی محلی اعم از -منطقی و من‌درآوردی- بر سر سفره عقد نشستم و رسما با مهرک عزیزم، به طور غیابی ازدواج کردیم.

همسرم را تنها در دو مرحله چند روزه ديده ام. البته مادرم و مادر بزرگم او را در کودکی بسيار دیده‌اند، همینطور مادربزرگم روابط نزدیکی با خانواده همسرم داشته. اما سالیان سال از آخرین دیدارها گذشته بود، از زمانی که پدربزرگ همسرم حاجی‌آقا امامی لنگرودی -روحانی محبوب لنگرود- فوت کردند و مراسم نیکوکارانه و مذهبی‌ای که ایشان در لنگرود برپا می‌داشتند متوقف شد و از زمانی که مادربزرگ کم کم به درد پیری مبتلا شد، ارتباط خانواده‌ها محدود شد. مدتی بعد خانواده همسرم به تهران نقل مکان کردند و شانزده سال پیش هم به مونترال.
اما هرگز هیچ کدام از اعضای خانواده‌ها گمان نمی‌بردند سالهای سال بعد توسط وبلاگ و اینترنت پیوندی فرخنده میان دو خانواده بسته شود.

آن سال را خانواده‌ام نیز هرگز فراموش نخواهند کرد زيرا پدر و مادر به ناگاه تنها شدند. سه فرزندی که همواره با ایشان زندگی می‌کردند ترکشان گفتند و هریک به دنبال سرنوشت خود روان شدند. البته هر سه به راهی رفتند که خوشبختی‌شان در آن جهت بود اما بهرحال تحمل خانه درندشت و سوت و کور، برای پدر و مادری که در کمتر از شش ماه، فرزندانشان از آنها دور شدند خیلی سخت است.

برادرم میثم به سیدنی استرالیا مهاجرت کرد و همین روزها وارد دومین سال زندگی دور از خانه می‌شود.
خواهرم آنیتا به خانه بخت رفت و به تهران نقل مکان کرد، پیش از آن هم در تهران دانشجو بود اما این‌بار رسما خانه پدری را ترک گفت.
من نیز پس از ازدواج برای انجام پاره‌ای امور و گسترش کسب و کار راهی تهران شدم.

همسرم را عاشقم، او نیز مرا و در اندوه دوری از یکدیگر روزگار می‌گذرانیم. این دوری برای من مضاعف است چون وصالم نیز مضاعف است. خروج از خاک سرد و نفرین شده ایران و رفتن به کجا! کمی بالاتر از شهری که همواره آرزوی بزرگ زانو زدن پای مجسمه آزادی‌اش را داشتم. کاری ندارم که واقعا آزادیست یا نماد هر چیز دیگری، کاری هم به سیاست ندارم، امریکا همواره بت بزرگ ذهن من بود و نیویورک شهر ایده‌آل‌های من، مجسمه آزادی، زیبا و باشکوه ترین بنای جهان برای من بود و قاره جدید، مهد تمدن و سرزمین آرزوهایم.
البته در حال حاضر به واقعیت‌های بسیاری درباره این بت بزرگ آگاهی پیدا کرده‌ام. با تحقیقات فراوانی که شبانه روز در اینترنت و پیرامون کانادا، تورونتو و مونترال انجام داده‌ام، پس از دانلود صدها ویدیو و عکس و هرنوع اطلاعات دیگر از همه این سرزمین‌ها، پس از انجام صدها ساعت پرواز با گوگل ارث برفراز امریکای شمالی و با تکمیل اطلاعاتم در خلال مکالمات تلفنی با همسرم به این نتیجه رسیده‌ام که بهترین و ایده‌آل ترین کشور جهان کاناداست و بهترین شهر مونترال.
احساسی نمیگویم، این ادعا را بزودی در مطلبی مستقل بررسی می‌کنم، مطلبی که به مقایسه امریکا، کانادا، تورونتو و مونترال میپردازد. (البته با توجه به ایده‌آل های شخصی من)

روزگار سختی است. روزی چهار ساعت کامل مکالمه تلفنی با همسرم دارم اما چه سود جز دلتنگی‌های بیشتر.
سخت است،‌ فقط همین، خیلی سخت.

من و مهرک شناخت بسیار کاملی از یکدیگر بدست آورده‌ایم، این مقدار تماس تلفنی و آنهم فعلا درين همه مدت، شوخی نیست، زمان کمی هم نیست.
آنقدر وقت هست تا شماره دعواها به هزار برسد و شمار آشتی‌ها به هزار و یک! (یکی اش از کجا آمد نمی‌دانم!) آنقدر هم زمان می‌ماند تا در خلال همه مکالمات، قهر و آشتی‌ها و اتفاقات یکدیگر را بشناسیم و محک بزنیم. گمان می‌کنم به‌خوبی به خواسته‌های همسرم و نیازهای روحی‌اش واقفم. برعکس این مسئله هم کاملا صدق می‌کند و ای بسا خیلی قوی‌تر. بهرحال همه این شناخت‌ها به روانشناسی برمیگردد و در این مبحث البته که من به پای مدرس این علم نمی‌رسم.
راستی زندگی با یک روانشناس هم سخت است ها! اگر توانستید دروغ بگویید! به سرعت رسوا خواهید شد!!

بگذریم، همیشه از طولانی شدن مطلب پرهیز کرده‌ام. حرف وگفته بسیار است و مجال یک پست وبلاگ، اندک. مطلب دیگری خواهم نوشت که به مرور خاطره‌ای از روز ازدواجم می‌پردازد و در همان نوشته، سخنی خواهم داشت با بخشی از جماعت اینترنتی ایرانی، در مورد ظرفیت‌ها، تجربه‌ها و شناخت‌های من و همسرم از یکدیگر و نیز در برخورد با همان کسانی که زنگ در خانه‌ات را می‌زنند و فرار می‌کنند یا با نوک چاقو ماشینت را خط می‌اندازند! زنگ ما را آنقدر زده‌اند که دیگر به صدایش محل نمی‌ گذاریم و ماشین هم چنان خط خطی شده که خودش یک مدل خیلی قشنگی شده، رنگش هم نمی‌کنیم که زشت شود! (گفتم دیگر، چیزی برای پست بعدی نماند!)
به عبارتی هر حرکت منفی‌ای سخت مندرس و نخ نماست برای یک زن و شوهر وبلاگستان با همه نوع خواننده و تجربه زشت و زیبا!
در پایان چیزی جز آرزوی خوشبختی و شادکامی برای خودم، همسرم، خانواده‌هامان و آرزوی رهایی برای همه جوانانی که در خاک وطنم -که از شرایط نابسامان فعلی‌اش نفرتی عمیق دارم- استعداد‌های بالقوه و زندگیشان تباه می‌شود، ندارم.

پ.ن: شرحی برای مکث ماوس روی هرتصویر نوشته‌ام که خودم نمی‌توانم ببینمش.
مجددا اینجا می‌نویسم. از راست به چپ: پدر در کنار حاج‌آقای حائری که رنج فراوانی تحمیل کرد تا همه مدارک را تایید کند! / کیکی که طرح و مدلش از من بود و پیشنهاد رنگش از همسرم و همه را بینهایت مجذوب کرد! / جای شما خالی بود اما یک برش کیک اینترنتی که به همه می‌رسد! / بفرمایید شام! / نمایی از سفره / قرار بود دوتا برگ نارنج داخل ظرف آب بیندازم که یادم رفت و کلی خراب‌کاری شد! / عکسی از همسرم با بک‌گراندی از پارک مونترویال در آغوش مادری که توی کادر نیست! / برادرم میثم که حالا مقيم استرالياست و در مراسم ما غایب بود.

پ.ن : مجددا پیوندتان مبارک …

فقر فحشا

آوریل 12, 2007

نمیگم روسپی ها٬ همون میگم فاحشه ها که بیشتر قلقلکمون بیاد٬ اگر جاش بود اون یکی و میگفتمنمیتونیم شرمنده شیم ازینکه تو کشورمون فاحشه داریم٬ چون همه دارن٬ همه جای دنیا…اما می تونیم شرمنده شیم ازینکه ما فاحشه هایی داریم که خیلی ها ندارند.میتونیم بگیم خیلی جاها لذت میبرن و شب آسوده میخوابن٬و میتونیم بگیم ما جز اون دسته ای هستیم که اگه یک لحظه از هوسمون غافل شیم میتونه تنمون بلرزهمیتونه وجودمون پر از درد شه.داریم به کجا میرسیم؟!! دخترای جوون رو با وحشیگری میچپونن تو ماشین و انقدر میزننش که نای آه کشیدن ندارهکارشونو میکنن و شانس بیاره زنده ول میشه تو بیابون ها، بعد با خودش میگه کاشکی مرده بودم…حالا یکم فکر کنین چی در انتظارشه، کی پشتشه، کی ازش حمایت میکنه؟؟!! پدرش؟؟با چشم به هم زدنی سرنوشتش عوض میشه … سرخوردگیها، احتیاج ها و اشتباه های بعدی که بر اون خورده ای نیستکی کمکش کرده؟ هیشکی .. و حالا اون یکی از اوناییه که ما از آغوشش لذت میبریم و خرج زنده موندن اون روزشو میدیم.پایان اپیزود اول٬ هرج و مرج و نابسامانی اجتماعی … جامعه گوسفندی.دخترانی که اسیر چهارچوب های غلط خانواده شدند. دخترانی که شاید به خاطر جوونیشون خیلی چیزها رو نفهمند اما کسی و ندارند کهبهشون بفهمونه ، درگیریها و اختلافات بین دو نسل در خانواده که پدران و مادران به ظاهر فهمیده با بی خردی و جهالتشون فرزندشون رو به سادگی از دست میدن و از اونها دختران خیابانی بی خانمان میسازند. پدرها و مادرهایی که با تفکرات غارنشینی بچه هاشون رو از خودشون میرونن و درست نتیجه عکس نصیبشون میشهپدر ها و مادرهایی که یکبار اشتباه به عقیده خودشون رو نادیده نمیکیرن و فرزندشون رو ترد میکنن … و ما از این فقر فرهنگی تو خانواده هامون فاحشه تولید میکنیم.و ما  ما از آغوشش یکی مثل اون لذت میبریم و خرج زنده موندن اون روزشو میدیم.پایان اپیزود دوم٬ فقر٬ فرهنگی در خانواده …..  جامعه اسلامی.دختران و زنانیکه میتونستن مثل خیلی از زنان و دختران در جاهای دیگه زندگی کنند ، چیز یاد بگیرن، کار کنن، ازدواج کنن و یک زندگی ساده و معمولیدر کنار خونوادشون داشته باشن اما اسیر فقر مالی، بیکاری و گرانی میشن و هیج پشتوانه ای در شهرشون ندارن که دستشون رو بگیره.و چه کاری آسون تر از فاحشگی ؟؟!! آسون ؟؟ قبلا یه بار گفتم هر کاری اولش سخته اما این یکی میدونید به چه قیمتی؟؟ به قیمت کشتن روح و مغز و احساسفکر میکنین دلشون میخواد؟؟ فکر میکنین چند نفر تو جامعه ما هست که اگر بیکار باشن کسی هست خرجشون رو بده تا زندگی کنن ، غذا بخورن، درس بخونن، لباس بخرن…برعکسش تعدادشون زیاده … نه؟؟!!پایان اپیزود سوم٬ فقر مالی،بیکاری . مشکلات اقتصادی ….. جامعه گوسفندی اسلامی.باقیشو میدونید؟؟ بگم؟؟ نگم؟؟؟فکر میکنید کی پاسخگوست؟ فکر میکنید این مسائل نتیجه چیست؟میدونم که شما هم مثل من میدونید، میترسین بگین، نه؟؟جامعه ای که از آدم هاش حیوون میسازه ….یاد اون آیت ا…. به خیر وقتی شهر نو رو خراب میکردند گفت نکنید .. هر خونه ای یک مستراح میخوادحالا ما خود خونمون داره مستراح میشه …میزنند، میکشند و تجاوز میکنند،دخترانی که ایرانی هستند، میتونستند موفق ترین ها باشن، دخترانی که با استعدادند ….میتونن بهترین همسر برای شوهرشون باشن، بهترین مادر برای فرزندشون باشنحالا اگه خوش شانس باشن صادر میشن برای عرب ها …اگر جرات ندارید یقه باعث و بانیش رو بگیرید، اگر سیب زمینی هستید و هر چی به سرتون بیاد صداتون در نمیادحداقل سعی کنین شما آدم باشید.باید فکری به حال خود کنیم … داریم فرو می ریم . باید روی خورمون کار کنیم٬ این یکی از دردهای جامعه ماست٬پایان اپیزود تمام ناشدنی …همین.

میخواهم یک وبلاگ نویس خوب باشم …

دسامبر 2, 2006

 قبل از هر چیز این نکته لازم به ذکر است که مقاله زیر در مجله بلاگفا بدون رضایت من قرار دارد. چه خوب است که مدیرها، شیرازی ها، اصفهانی ها یاد بگیرند که ذکر نام نویسنده یک مقاله نشون میده که خیلی با شعور و مودب هستند.

———————————————————–

قبل از آنکه اقدام به ثبت یک وبلاگ در یکی از سرویس دهندگان خدمات وبلاگ نمایید در مورد ماهیت  وبلاگتان اندکی فکر کنید:هدف من از ایجاد این وبلاگ چیست؟در این وبلاگ میخواهم از چه بنویسم؟برای وبلاگم از چه عنوانی استفاده کنم؟چند روز به چند روز وبلاگم را به روز خواهم کرد؟اینها سوالاتی است که به شما کمک میکند پیش از آنکه شروع به نوشتن کنید دید کاملی نسبت به مکانی که قرار است محل قرار گرفتن نوشته های شما باشد پیدا کنید. اینکه بدانید میخواهید چه بنویسید، آیا وبلاگ شما محلی برای ثبت رویدادهای روزانه شما،محلی است برای نوشتن دست نوشته های شخصی شما،آیا یک وبلاگ خبریست یا یک وبلاگ تجاری، .. پاسخ به این سوالات شما را در انتخاب نامی مناسب برای وبلاگتان، انتخاب قالبی متناسب با محتویات وبلاگ یاری خواهد داد و باعث میگردد قدم اول را محکم بردارید.انتخاب نام مناسب برای وبلاگ تاثیر به سزایی در افزایش حضور خواننده دارد. همانطور که میدانید آدرس وبلاگ شما در یک سرویس دهنده وبلاگ مثل بلاگفا به صورت زیر است: yourblog.blogfa.com در انتخاب کلمه کاربری خود دقت کنید، به خاطر سپردن نامهای طولانی برای خوانندگان شما دشوار است. سعی کنید از نامی استفاده کنید که در خاطر همه باقی بماند و مرتبط با محتویات و نوشته های شما باشد . پس از ثبت وبلاگ و برداشتن قدم اول شما به سادگی قدم در دنیای مجازی وبلاگ نویسان گذاشته اید. با امکاناتی که سرویس دهنده در اختیار شما گذاشته است به سادگی میتوانید وبلاگتان را به روز رسانی کنید. اما چه مواردی را در نظر بگیریم تا در بقیه این راه موفق باشیم؟  مختصری از بیوگرافی خود را در وبلاگتان برای خوانندگان قرار دهید.ناشناس نوشتن در وبلاگ باعث میشود که خوانندگان اعتماد کمتری نسبت به وبلاگ شما داشته باشند.ذکر تنها نام نویسنده کافی نیست. در وبلاگی درج میشود “نوشته شده توسط پرهام” این واقعا کافی نیست، خوانندگان  میخواهند بدانند که پرهام کیست،دوست دارند بیشتر در مورد او بدانند، او در مورد مطالبی که نوشته است چقدر تجربه دارد، تخصصش چیست و چقدر میتوان برای خوانندن مطالبش وقت صرف کرد.اگر در مورد خود در مقابل دیگران صادق باشید، اعتبار بیشتری در میان بازدیدکنندگان برای خود بدست آوردید و خوانندگان به شما و مطالبتان بیشتر اعتماد خواهند کرد. مختصر و مفید بنویسید.در دنیای مجازی یک اصل را فراموش نکنید، تعداد کسانیکه وقت بسیار برای خواندن مطالب طولانی دارند بسیار کم است.اکثر کاربران اینترنت زمان کوتاهی از وقت خود را برای مطالعه وبلاگها قرار میدهند پس سعی کنید که این دسته از خوانندگان را از دست ندهید. کاربران بدانند که از لینکهایی که در مطالبتان است به کجا میروند.اکثر وبلاگ نویسان اینگونه تصور میکنند که گذاشتن لینک ها در مطالبشان به صورت زیر صحیح است: بعضی از دوستان میگویند” ، ” برای اطلاعات بیشتر به اینجا یا اینجا مراجعه کنید”اما اکثر خواننده یک مطلب در وب علاقه ای به کلیک کردن بر روی لینک های بی نام و نشان را ندارند. شما باید در نوشتن عنوان لینک دقت کنید، جملات زیر را مقایسه کنید: “برای ثبت وبلاگ فارسی اینجا بروید” “برای ثبت وبلاگ فارسی به سایت بلاگفا بروید” اشتباه مشابهی که وبلاگ نویسان در این زمینه مرتکب آن میشوند استفاده از نام کوچک برای سایر وبلاگ نویسان است. اگر شما تنها برای دوستان خود مینوسید که هیچ اما اگر مخاطبان دیگری هم دارید تنها به ذکر نام دوستان برای لینک کردن سایتشان بسنده نکنید. تا خوانندگان شما خود را در محیط وبلاگتان غریبه احساس نکنند. جملات زیر را مقایسه کنید : “دیروز یک مطلب در وبلاگ علیرضا خواندم که نظرم را جلب کرد” “دیروز یک مطلب در وبلاگ علیرضا شیرازی(مدیر بلاگفا) خواندم که نظرم را جلب کرد”  وبلاگتان را در ساعات مشخص به روز کنید.به روز کردن وبلاگ در روزها یا ساعات مشخص باعث میشود که به مرور زمان بازدیکنندگان بدانند که در چه زمانی منتظر مطلبی جدید در وبلاگ شما باشند و در چه زمانهایی به وبلاگتان بیایند.   مطالبتان را دسته بندی کنید.اگر در وبلاگتان در مورد موضوعات مختلف صحبت میکنید و مطلب مینویسید، نوشته هایتان را طبقه بندی کنید. در بلاگفا از آرشیو موضوعی استفاده کنید. خوانندگان وبلاگ را یاری کنید که به سادگی مطالبی که میخواهند با موضوع های مختلف: نوشته های شخصی، مقالات،عکس …. پیدا کنند.    زیبا و مرتب بودن وبلاگ احترام به بازدیدکنندگان است .اگر روزی بدانید که یک ساعت دیگر برایتان مهمان می آید به سرعت به جمع آوری منزل و تمیز کردن آن میپردازید.خانه اتان را مرتب میکنید و مسلما دوست ندارید آن مهمان به اتاقهای به اصطلاح ریخت و پاش قدم بگذارد. چرا؟چون برای خود و مهمانتان احترام قائلید. وبلاگ شما آن خانه شماست که هر لحظه امکان ورود یک مهمان ناخوانده در آن وجود دارد.اگر نمیخواهید آن خواننده را از دست بدهید و میخواهید باز هم به شما سر بزند، باید در حفظ زیبایی وبلاگتان تلاش کنید: - از استفاده کردن از رنگهای اصطلاحا جیغ و فونت های بسیار بزرگ خودداری کنید.تاکید بر روی یه کلمه یا یک جمله تنها بی نهایت بزرگ کردن آن و استفاده کردن از رنگهای خیلی متفاوت از محیط نیست. راه های موثر زیادی وجود داره.شما تنها با برجسته کردن به جمله، استفاده از بعضی از نشانه ها مثل ” ” ، >> … ، استفاده از رنگی متمایز از رنگ سایر جملات متن، میتوانید بدون بر هم زدن نظم و آرامش حاکم بر محیط وبلاگتان نظر خواننده را به آن مطلب جلب کنید. - اگر در پست هایتان از تصویر استفاده میکنید، اندازه تصاویر را متناسب با محیط وبلاگتان انتخاب کنید. استفاده از تصاویر بزرگ هم سرعت بارگذاری وبلاگ را کاهش میدهد و هم موجب برهم خوردن ترکیب قالب وبلاگ خواهد شد.  استفاده بی رویه از کدهای جاوا اسکرییپ موجب فراری شدن بازدیدکنندگان میشود. بسیاری از ما سعی میکنیم که وبلاگی متفاوت داشته باشیم و همه تلاشمان را برای زیباتر و جذابتر کردن وبلاگمان به کار میگیریم. اما گاهی بعضی از این تلاش ها اثر عکس دارد. استفاده بی رویه از کدهای جاوا اسکریپت که این روزها در بعضی از وبلاگها شاهد آن هستیم نه تنها بازدیدگنندگان شما را افزایش نخواهد داد بلکه مطمئن باشید که کسانیکه وارد وبلاگتان میشوند دیگر به وبلاگ شما باز نخواهند گشت.(در آینده در این مورد بیشتر صحبت خواهم کرد)  اگر مطالبتان در پستها حجیم است تعداد نمایش پست ها در صفحات را کاهش دهید. اگر در پست هایتان از تصاویر استفاده میکنید و مطالبتان در هر پست سنگین است سعی کنید که تعداد نمایش پست در صفحات را کاهش دهید تا بارگذاری صفحه برای بازدیدکنندگان کاهش یابد و وقت کمتری از آنها برای بارگذاری کامل صفحه گرفته شود.  با احترام گذاشتن به حقوق دیگران در دنیای مجازی اعتبار خود را افزایش دهید. اگر از مطلبی، مقاله ای، تصویری در وبلاگ یا سایتی دیگر استفاده میکنید در انتهای مطلبتان منابع استفاده شده را قید کنید. هنگامیکه خوانندگان مطلبی مفید در وبلاگ شما میخوانند یا تصویری زیبا در وبلاگتان می بینند با دیدن این موضوع که شما منبع استفاده شده را یادداشت کرده اید و به نویسنده وبلاگ یا مدیر سایت دیگر احترام گذاشته ایدبه شما احترام خواهد گذاشت و با اعتماد و امنیت بیشتری مطالب وبلاگ شما را دنبال خواهد کرد.

گزارش زنده از جمع آوری دیش های ماهواره

می 12, 2006

امروز یه دختر خانوم ناشناس دست به عمل خیر خواهانه ای زدند و طرفای ساعت 9.5 ، ۱۰صبح بود که با فشار دادن متوالی انگشتانشون بر زنگ خونه ما مارو از حمله ناگهانی نیروی انتظامی برای جمع کردن دیش های ماهواره از روی پشت بام ها مطلع کردند که متاسفانه فقط صداشونو شنیدم و نفهمیدم کی بودند تا بتونم تشکر و قدردانی مخصوص ازشون بکنم، جا داره همینجا اگه صدامو میشنوه سریعا خودشو معرفی کنه تا عملیات قدردانی رو اجرا کنم.خلاصه ما که فکر نمیکردیم برادران زحمتکش ناجا سر از منظقه سهروردی در بیارن به همراه داداش بسیار تند و تیز و زبلمونطی یک عملیات انتحاری به طرف پشت بام ولو شدیم و در عرض چند دقیقه با شرایط آب و هوایی سخت و استرس و نگرانی روح فرسا 4 عدد دیش و 6 عدد  المبی زبون بسته رو جمع  و در انبار متروکه تلمبار کردیم و آثار باقی مونده در کف پشت بام رو از بین برده و به سرعت از محل متواری شدیم، که در این عملیات خطرناک دو بست پلاستیکی نگهدارنده المبی جان به جان آفرین تسلیم کردند و شهید شدند و حال یکی از دیش ها وخیم گزارش شده است.این در حالیه که سراسر کوچه در سکوتی بی سابقه فرو رفته بود و فقط صداهای مهیب آهن پاره ها به گوش میرسید.به گزارش خبر گزار واحد خبر مستقر در پشت سوراخ شیشه پنجره آشپزخانه، مشرف به کوچه ، مامورین شامل سرباز های صفر نیروی انتظامی انبر به دست، سروان های سبز پوش ناجایی و لباس شخصی ها بودند که اقدام به جمع آوری دیش ها کرده و کف پشتبام ها را لیس میزند و حتی به پیچ و مهره ها رحم نمیکردند.و باز به گزارش همون خبرنگار این اقدام موجب اعتراض شدید تعدادی از ساکنین قرار گرفته بود و زنان محله با شعار های انقلابی: الهی جز جیگر بگیرید، الهی خیر نبینید، الهی بچه هاتون یتیم بشن، الهی ازون بالا بیافتین انزجار و تنفر خودشون رو اعلام کردند و آن دسته از ساکنینی که در را باز نکرده بودند و در دل به ریش مامورین زحمتکش میخندیدند پس از افتادن آب از آسیاب پشت بام های خود را پاک و پاکیزه و عاری از هرگونه تجهیزات مبتذل ماهواره ای یافتند.و در یکی دوساعت محله پاکسازی شد و دیشهای مردم در بار کامیون از محل دور شد و من در دلم به ریششان خندیدم. حال اگر میخواهید در صورت شبیخون زدن ناجایی ها به محلتان جان تجهیزات بی زبانتان را نجات دهید توصیه های ایمنی زیر را جدی بگیرید: -  آجرها و سنگ های روی پایه دیش ها را برداشته تا در صورت حمله وقتتان برای جابه جا کردن آجر ها گرفته نشود.-  یک چاقوی میوه خوری در محل استقرار دیش ها جاسازی کنید تا مجبور به کندن چسب های موجود احتمالی با دندان نشوید.-  با همکاری همسایگان یک اتاقک گچی با در و قفل دایر کنید که بتوانید به سرعت تجهیزات را به آنجا انتقال داده، درش را قفل کرده و مجبور به حمل آنها از چند طبقه نشوید.- اصلا فکر نکنید که اگر در را باز نکنید در امان هستید چون برادران زحمتکش مثل مور و ملخ از پشت  بام های مجاور زحمت پاکسازی رو انجام میدن( حتی اگر عبورشون احتیاج به حرکات آکروباتیک داشته باشه)- پشت بامهایی که دیش دارند حتی اگر بدون اطلاع خودشون پشتبومشون پاک سازی بشه، مامور مربوطه با یادداشت آدرس و مشخصات شما با خودکار سبز رنگ مراحل جریمه شدن شما رو انجام میده.- در صورت صدمه وارد شدن به تجهیزاتتان هنگام عملیات انتحاری روحیه خود را نبازید و بر اعصابتان مسلط باشید.- اگر کانالهای داخلی رو از طریق ماهواره دریافت میکنید و بیخیال آنتن تلوبزون هستید، آنتن نو خریده یا آنتن قدیمیتان را تعمیر و آماده کنید که بعد از عملیات انحطاری به خنث نخورید.- به علت کنترل شدن پشت بامها از طریق پشت بامهای مجاور در صورتی که قبل از رسیدن مامورین محل جنایت رو پاک کردید امکان دارد  در شما رو نزند، اما اگر زدن با رویی باز و اعتماد به نفس به آنها خسته نباشید گفته و تعارف کنید که برای صرف چای به داخل بیایند.- در صورتیکه غافل شدید و در دام افتادید مودبانه و با رویی باز ازینکه شما و فرزندان در حال بلوغتان را از دام آتش خانمان سوز تهاجم فرهنگی نجات داده اند تشکر و قدردانی کنید.- با ساکنین سر کوجه تان معاشرت کنید و تبادل تلفن نمایید و در صورت بروز مشگل به سرعت سایرین را درجریان قرار دهید. و در آخر از دادن هرگونه شعار انقلابی خودداری کنید چون هرچه که به روزتان بیاید حقتان است .

طرح ساماندهی روابط جنسی زوج و زوجه

آوریل 12, 2006

در خبرها خواندم که یکی از وزرای کابینه آقای رئیس جمهور احمدی نژاد در جلسه ای بین مسئولین سازمان بهزیستی خواستار آن شده كه روابط جنسي زوج و زوجه در ساعات معيني باشد تا مطابق آيات و روايات، معلوليتها كاهش پيدا كند. متن اصلی خبرمن هم که منتظرم یکی در مورد این چیزها نظری بده تا منم نظر بدم.در خبر آمده در ابن جلسه که بانوان هم حضور داشتند تعدادی از مسئلین متعجب و خجالت زده شدند و  لپ مبارکشان قرمز شده و این باعث تاسف عمیق بنده است که چرا مسائل زناشویی که در اسلام به زیبایی و به خوبی تحلیل شده و آیات و روایات زیادی دراین مورد هست باید مورد شرم تعدادی باشه.و این واقعا باعث افتخار ماست که در جامعه ای که مردم شب و روز با مشکلاتشان دست به گریبان هستند و در میان گرانیها، بیکاریها،فقرها و هزار و یک مشکل کوچک و بزرگ گوز پیچ شده اند، در جامعه ای که افتضاحش این روزها به اوج خود رسیده، سنگینی فشارهای اقتصادی کمر ملت رو خم کرده، در جامعه ای که زن و شوهر ها خواهر برادر شدن و نای این جور کارارو ندارن، وزیر محترم صحبت از ساعت آمیزش زوج و زوجه میکند. خیلی خوبه، والا به خدا ..میدونم که شما هم مشتاقید که معلولیتها کاهش پیدا کنه و اصولی و با رعایت موارد ایمنی در رندگیتون ارتباط داشته باشیدپس بزن بریم:توصیه های ایمنی شرعی(مستحبات):غسل بعد از آمیزش تا قبل از خواندن نماز فراموشتان نشود.بعد از آمیزش عسل میل کنید قبل از نزدیکی سیب گاز بزنیداگر همسرتان حامله است وضو فراموش نشودآمیزش در شب اول ماه رمضانآمیزش در شبهای دوشنبه،سه شنبه، پنجشنبه، جمعه و ظهر روز پنجشنبه و عصر روز جمعه ……مکروهات:آمیزش بین اذان ظهر تا طلوع آفتابآمیزش بین غروب آفتاب تا اذان مغربنزدیکی در زمان کسوف و خسوفآمیزش در ساعات اولیه شبآمیزش در اول ، وسط و آخر هر ماه ( قمری ) به استثناء شب اول ماه رمضانآمیزش در شب نیمه شعبان ، شب عید فطر ، شب عید قربان ، شب اول صفرآمیزش درشب قبل از سفررو به قبله و یا پشت به قبله بودنآمیزش زیر درخت میوه دارآمیزش در برابر خورشیدآمیزش در حالت جنابت مردحرف زدن در حین آمیزش …..منبع: برای کسب اطلاعات بیشتر و افزون کردن اطلاعات به وب سایت حوزه مراجعه فرمائید(دومین این وبسایت نظر من رو خیلی جلب کرد فکر میکنم طی چند جلسه تبادل نظر و مشورت به این نتیجه رسیدند که انگلیسی حوزه رو برای اینکه خدایی نکرده خللی بهش وارد نشه اینجوری بنویسن) توصیه های ایمنی بنده: بنده حقیر توصیه میکنم که جهت تکمیل طرح های ساماندهی دولت، طرح ساماندهی روابط جنسی بین زوج و زوجه سریعا تصویب بشهتا زوج و زوجه با تکمیل و ارسال فرم و مدارک زیر:نام و نام خوانوادگی زوج و زوجه،کد ملی زوج و زوجه،نام و نام خانودگی و کد ملی شاهدین،تاریخ ازدواج،فتوکپی قباله ازدواج،5 عدد عکس 3 در 4 با زمینه روشن(زوج2 تا زوجه3 تا)، شغل زوج و زوجه، هدف از ازدواج، هدف از آمیزش،قد، وزن و شرایط جسمی زوج و زوجه،ساعات کاری زوج و زوجه خارج از محل سکونت،ساعات اوقات فراغت،آدرس محل سکونت ( به همراه کد پستی 10 رقمی)،شماره تماس ضروری، به ستاد طرح ساماندهی روابط جنسی زوج و زوجه، ثبت نام کنند و پس از تکمیل مراحل ثبت نام و دریافت کارت عضویت هرچه سریعتر نسبت به فرستادن مامور مربوطه برای کنترل روابط در ساعات معین اقدامات لازم صورت پذیرد. توجه: ثبت نام برای آن دسته از زوج و زوجه ای که که ازدواج موقت کرده اند الزامی نیست.  انشاا.. که عاقبت همه مان ختم به خیر شودآمین.

اندر حکایت گواهینامه گرفتن من

مارس 12, 2006

ساعت طرفهای 6:30 بود که با چشای بسته خودمو تا دم دستشویی رسوندمو یکی از سخت ترین کارهای دنیارو که همون شستن صورت با آب سرد تو اون وضعیته با بدبختی انجام دادم. نونی و پنیری و یه لیوان شیری.شلوارمو بالا کشیدمو  چون هوا سرد بود چند صفحه رو هم پوشیدم که قشنگ میتونستین لباسامو ورق بزنین.از دور یه نگاهی به کتاب مضخرف( یا به قول بعضی از دوستان مزخرف) آیین نامه کردمو چون لجم گرفته بود برنداشتمش آخه بار سومم بود که امتحان میدادم و از آخرین بار که هفته پیش بود لج کردم نخوندم چیزی.ضبط و سوئیچ رو برداشتمو زدم بیرون …ماشینو روشن کردمو رفتم سمت آموزشگاه تو دلمم میخندیدم به اون شعار استعمال دخانیات هنگام رانندگی ممنوع.جلوی در آموزشگاه یه پارک دوبل تمیز بعدش سوئیج به دست با پرونده مچاله تو آموزشگاه، زیاد نبودن نفر دوم سوم بودم نشستم یه گوشه و کم کم داشت شلوغ میشد یک ربع به 8 بود که منشی گفت خوب پرونده هاتون با شناسنامه هاتونو بدین،لعنتی شناسنامه یادم رفت … انقدر لعنتی ها آدمو میبرن و میارن که واسه آدم حواس نمیزارن .- آقا شناسنامم یادم رفته کارت ملی میشه؟- نه - آقا کارت دانشجویی میشه؟- نه نمیشه- کارت کتابخونه چی؟- نه خیر عزیزم فقط شناسنامه- فتوکپی شناسنامم که رو پرونده هست میشه اون باشه بقیه کارتارو هم بذارم روش این همه راه نرم؟- نه سرهنگ فقط اصل شناسنامه رو قبول میکنهتو دلم : تف به گور پدر اون سرهنگ( نه گفتن اون یارو که انگار طلبکاره و با نوکرش حرف میزنه بماند، فاکتور گرفتم)خوب به ساعت 8 که نمیرسیدم میخوردم به ساعت 9دوباره هلک هلک خونه و شناسنامه و پارک دوبل جلو آموزشگاه و روزنامه همشهری و تو آموزشگاه مشغول جدول حل کردن ..دوباره تو سالن داشت پر میشد از دختر پسرایی که منتظر بودن قبلیا بیان بیرون و برن امتحان بدن، تند تند کتاب و ورق میزدنو وز وز میکردنتوشون قیافه های آشنا زیاد بود( از امتحانای قبلی)بالاخره امتحان سری قبل که من بهش نرسیدم تموم شد و دونه دونه اومدن بیرونبا لبو لوچه آویزون …یکی، دوتا، سه تا … ده تا … چندتا غلط داشتی؟5 تا12 تا5 تا18 تا….بغل دستم یه زنه نشسته بود که انگار دخترش اون تو بوداین پسرا هی میومدن بیرون و میگفتن رداینم هی میخندید و مسخره میکردتا نوبت دختر خودش شد که اومد و گفت 6 تامامانش که معلوم بود عصبیه و خیلی خیط شده عر میزدو میگفت آفرین دخترم تو که هیچی نخوندی 6 تا همه 10 تا و 12 تا بودن قربونت برمخلاصه از اون بیست نفر 2 نفر مهر قبولی و گرفتن و پیروز مندانه رفتن که برن سر خیابون محل امتحان شهرنوبت ما شددخترا اینور پسرا اونورسرهنگ که مثه برج زهرمار بود گفت:پاسخ نامه هاتونو برعکس کنید پشتش اینی که میگم بنویسین امضا کنین.استعمال دخانیات به هنگام رانندگی ممنوع است .خوش خط نوشتمو امضا کردمپای تخته یه مشت اراجیف نوشت و گفت از چپ به راست ، کامل پر میکنین، ضرب در ، نقطه، علامت سوال باطلهرو سوالا علامت بزنین امتحانتون باطله و سوالارو پخش کردنکه سوالاش همش علامت داشتمن نمیفهمم ما ایرانیا چرا اینجوری هستیمآخه بابا میخوای علامتم بزنی بغل جواب درست بزن، مرض داری مگه اشتباهرو تیک میزنیخلاصه من که از امتحانای قبلی تجربه کافی رو اندوخته بودم شروع کردمو هر جا شک داشتم مسخره ترین و …..شعر ترین جوابو انتخاب کردمو  پاسخ نامه رو  دادیم رفت .. پیام بازرگانی:سوال:در مورد تصویر زیر کدام درست است؟ 1.عبور دوچرخه ممنوع2.عبور دوچرخه سوار ممنوع3.توقف کامیون ممنوع4.استعمال دخانیات ممنوعپیام آموزشی: اصلا یک لحظه هم فکر نکنید خوب دوچرخه که بدون سوار خودش عبور نمیکنه پس گزینه 2 درستهبدون معطلی 1 رو انتخاب کنید سوال: هنگام روشن کردن ماشین کدام گزینه را انجام میدهید؟ 1. سوئیچ را در جهت عقربه های ساعت میچرخانیم و ماشین را روشن میکنیم.2. تلفن همراه خود را خاموش میکنیم یا در حالت بی صدا قرار میدهیم که هنگام رانندگی حواسمان پرت نشود.3. دکمه بخاری را تا ته میچرخانیم تا ماشین زودتر گرم شود.4. دسته دنده را کنترل میکنیم تا اطمینان حاصل کنیم که دنده در حالت خلاص قرار داشته باشد. پیام آموزشی: اصلا یک لحظه هم فکر نکنید که گزینه 4 درست است و اول باید دنده رو چک کنین که یه وقت روشن میکنین ماشینو 6 متر نپره جلو .. کاری به این حرفا نداشته باشین گزینه 1 صحیح است. بعد از 2 ساعت و با کلی عشوه و ناز جناب سرهنگ، بالاخره نوبت پاسخ نامه من شد و با چشمک منشی که بالاسر سرهنگ وایستاده بود و شیفته من و زلفام شده بود فهمیدم که بالاخره قبول شدم.تو دلم به خودمو روشم تبریک گفتم. یه چیزایی امضا کردیمو انگشت زدیم و مغرورانه از کلاس اومدیم بیرون.از در کلاس که بیرون اومدم اولین نفری که مشتاقانه پرسید چی شد مربیم بود که فکر میکرد اون بوده که به من رانندگی یاد داده و تو 10 جلسه راننده نید فور اسپید تحوبل جامعه داده، اینم بگم که یه مرد 50،60 ساله قد کوتاه زشت بود که منو یاد راننده های خط شوش- ورامین مینداخت و خیلی هم هیز و چشم چرون بود و چند دفعه ای هم تا مرز اخراج ازونجا پیش رفته بود چون هنرآموزهای دخترشو دست مالی میکرد و یکبار که دستشو گذاشته بود لای پای یه دختری داد و بیداد شده بود و کار به جاهای باریک کشیده بود.اما من دوسش داشتم باحال بود، کلی خوشحال شد و سفارش کرد:اصلا هول نشو، افسرش یه خانومیه دوستمم هست قبول میشی، میری اونجا قاطی دخترا وانستا، هی میگن افسرش فلانه، کلاچش پایینه، روحیت و خراب میکنن . استرس نداشته باش.حالا من به چه زبونی بگم استرس ندارم. خلاصه باهم از پله ها اومدیم پایین و دمه در که رسیدیم دزگیرو زدم و گفت زکی. نبینتت یه وقت که ماشین اوردی لج میکنه. خلاصه جونم واستون بگه سیگارو آتیش کردمو چندتا از پسرا رو که قبول شده بودن سوار کردمو بردم سر محل امتحان شهر… 4،5 تا دختر پسر ایستاده بودن اونجا و از سرما میلرزیدن و با حسرت مارو نگاه میکردنخلاصه ماشین درب و داغون با خانم افسر سر رسیدو اسمارو صدا کردسری سوم نوبت ما بود3تا پسر سوار شدیماولی موقع پارک دوبل صاف رقت تو باغچه پیاده رو افسر گفت پیاده شوپسره که خیلی ادعاش میشد رنگش مثه لبو قرمز خیس عرق، التماس میکرد که یه فرصت دیکه بدیدکار به جایی رسیده بود بازوی افسرو گرفته بود و التماس میکرد که ننویسه ردافسره هم شاکی شد که مامانت که نیستم اینجوری دست بهم میزنی افسر راهنمایی و رانندگیم برو پاییننفر بعد یه آقای دکتری بود غوز کرده نشست و با کلی فشار و زحمت ماشینو راه انداختمورچه ای میرفتیم جلو، افسره داد میزد آقای محترم گاز بده … بعد یهو فهمید اصلا ترمز دستی رو کامل نداده پایین خلاصه مثه گاری داشتیم میرفتیم با دنده 2 ده تا، یک پارک دوبل کرد که مثه قبلی نرفت تو جدول ولی نصف ماشین بیرون بود که گفتم رد شد اما دیدم نه بابا کار به دور 2 فرمونم کشید و با چه افتضاحی یه دورم زدو افسر با یکم ناز قبولش کردمن و میگی اینو دیدم گفتم بابا قبولم من، من که ازین کلنگ تر نیستم.نوبت من شد و باخونسردی نشستم و با اینکه ماشین واقعا کلاج نداشت راحت راه افتادمو یه پارک دوبل قشنگ و یه دور 2 فرمون نانازو حالا تو همه این ماجرا ها هی واسه راهنما زدن تذکر میداد منم میگفتم آخه کوچه خالی راهنما نمیخواد که . رسیدیم به محل استقرار سایر داوطلبان عزیز که گفت خیلی بی دقتی ردت میکنمحالا من که فکر کردم شوخی میکنه کم کم دیدم نه جدیه واقعاگفت خیلی بی دقتی و ازین جور چیزا گفتم بابا از اون دوستمون که ماشینو نمیتونست راه ببره و قبول شد که بهتر بودم … خلاصه التماس و توروخدا و این حرفا که نوشت: در آزمون شهر         است .گفت پیاده شو بزار ببینم چیکار میخوام بکنم .پیاده شدم و با گردن کج که خیلی خودمو کنترل میکردم که نخندم بالاسرش ایستادم، بقیه هم هجوم اوردنداد زد فریدنیان با صدای ضعیف مثل بچه بدبختا با نیش باز گفتم بله خانمگفت چه ترسیده مودب هم ایستاده ردت باید بکنم.خیلی مودبانه کنم خانوم هرجی شما دستور بدید همونه. که تو جای خای نوشت قبولبعدم گفت ولی باید بری آموزشگاه 4 جلسه بگیری تمرین کنی میپرسما گفتم چشم خانومنامه مارو داد دستمونو مشغول خوندن اسم نفرای بعدی بود که ماشین بغل ماشینش نگه داشتمو گفتم خانوم شما دستور دادید من هم تمرین رو از همین حالا شروع کردم.. و برای همیشه از شر این گواهینامه  که 2 ماه مارو  مسخره خودش کرده بود راحت شدم.  ******************************************** تیتراژ پایان : چه خوب بود که یک سیستم صحیح تر برای دادن گواهینامه وجود داشت.نه این سیستم لنگ که آموزشش، آزمونش همه چیش مشکل دارهبا طرح سوالهای مسخره و اشتباه و منحرف کننده چندین بار مردم رو میکشونن و هزار تومن هزار تومن جمع میکنن و در امتحان شهر که خیلی مهمه کیلویی ملت رو رد یا قبول میکنن و نتیجش رو تو خیابون ها میبینیم.طرح اینترنتی و الکترونیکی کردن آموزشگاه ها که سال گذشته مطرح کردم و مسئولین بهش خندیدن و با شکست روبرو شد امروز میتونست خیلی مفید باشه.کلاسهای مجازی که آموزشگاه ها میتوانند برگزار کنند، آزمونهای آزمایشی آیین نامه از طریق اینترنت، در اختیار گذاشتن کتاب الکترونیکی مقررات راهنمایی برای کاربرها و خیلی چیزاهای دیگه …این هم مثل خیلی چیزای دیگه تو مملکتمون داره میلنگهشما چی فکر میکنید؟

آیا شما هم خجالت میکشید برای خرید کاندوم به داروخانه مراجعه کنید؟

مارس 12, 2006

آیا شما هم جز آن دسته از افرادی هستید که به خاطر خجالتی بودنتان فرصت های طلایی زندگیتان را از دست میدید؟قبل از آنکه وارد داروخانه شوید با خودتون کلنجار میرینو دعا میکنین فروشندش آقا باشه٬ یا اصلا نمیدونین چی بگین٬ چه جوری بگین؟!!دیگر نگران نباشید٬ فن آوری اطلاعات در دنیای امروز شما رو راحت کرده٬ بله هرجای ایران که هستید دیگر نگران نباشید فروشگاه الکترونیکی سلامت راهیست بسوی ….اشتباه نکنید این یک آگهی تبلیعاتی نیست. به خاطر خصوصیتی که دارید شرمگین هم نشوید برای هرکسی ممکنه پیش بیاد٬ نشانه نجابت شماست٬ فراموش نکنید که شما یک ایرانی نجیب هستید.اما اگر از مامور پست هم که بستتونو تحویل میده خجالت میکشید من دیگه راه حلی سراغ ندارم.اما مطمئن باشین٬ این مثله خیلی از کارها اولش سخته٬ باور کنید. شما چی فکر میکنید؟پ.ن: میتوانید نقد شایان رو در مورد طراحی این فروشگاه مطالعه کنید که برای دوستان علاقه مند میتونه خیلی مفید باشه.پ.ن:دوستی در بالاترین انتقاد کردند که این سایت رو تبلیغ کردم اما من فقط قصد معرفی داشتم چون برام جالب بود البته لطفا خرید میکنید پورسانت ما فراموش نشه پ.ن:کیفیت کار فروشگاه٬ نحوه بسته بندی و چگونگی تحویل محصولات رو در این فروشگاه وقتی خریدهای خودم اومد براتون شرح میدم

چند نفر به یک نفر؟

فوریه 14, 2006

خیلی خوشحال کننده و مسرت بخشه که تولید سوخته هسته ای در ایران بزودی شروع میشه٬بعدش هم کلاهکش. میدونید چرا؟چون اگر حداقل اونو نداشته باشیم در صورت درگیری نظامی بین ایران و کشورهای خون خوار هیچی ازمون نمیمونه٬ اونوقت من نیستم اینجا بنویسم کسی هم نیست کامنت بذارهما خودمون در حال انقراض هستیم میدونید که …در طول جنگ چند ساله آمریکای جنایتکار با عراق تقریبا ۳ هزار نظامی آمریکایی کشته شدند و خوانوادهاشون عزا دار شدن خوب اون جنگ بود و بکش بکش و تو تهران ما که صلح صفا و دوستی برقرار سالیانه ۴۰ هزار نفر بر اثر آلودگی هوا جونشون رو از دست میدن و فقط در عرض یک ماه ۴ هزار نفر.کاری به مردن معتادا تو جوبهای شهر٬جنایتها و قتل ها نداریم٬سکته های قلبی و تصادف و مرگ بابا بزرگا و مامان بزرگها هم که به بحث ما مربوط نمیشه.حالا فکرشو بکنید یه بمب هم یه از خدا بی خبری بندازه وسط تهرانچه شود ….

عاقبتمون چیه؟

فوریه 12, 2006

تا حالا فکر کردید که آروم آروم چه بلایی داره سرمون میاد؟چند روز پیش در voa news داشتم مصاحبه یکی از مسئولین شرکت سیسکو که ایرانی بود رو میدیدم و افسوس و افسوس و بازم افسوس…قطع رابطه ایران طی این بیست وچند سال با دنیای بیرون میدونید تا امروز چه اثراتی داشته؟ مسائل سیاسی و اقتصادی و مشکلات اجتماعی و فرهنگی که تو این سالها نصیبمون شده بکنار٬کاری به نارسایی های اجتماعی و هرج و مرجی که طی ای سالها دچارش بودیم هم نداریم٬ اما مایی که با همه این مشکلتان٬ با بدترین شرایط و ضعیفترین امکانات سعی کردیم خودمون و بکشیم بالا و فقط دلمون خوش باشه که ما هم بازی هستیم وقتی کمیبه فکر فرو میریم و افسوس میخوریم و اونیکه نباید بگیم میگیم: من چرا ایرانی هستم.؟!همه چیز سرتاسر دنیا داره مثل برق عوض میشه٬ مثل کودنها داریم عقب میمونیم و حتی مصرف کننده واقعی هم نیستیم..سیسکو در کشورهای در حال توسعه مثل افعانستان دوره هاشو برگذار میکنه٬اولین فارغ التحصیلش که دیپلم سیسکو رو میگیره یک دختر خانومه و ما اینجا …..   اونهم تو کشوری مثل ایران که همه کشورهای دنیا٬ شرکتهای تجاری آرزوی سرمایه گذاری توشو دارن. اونهم ایرانی که پر از نابغه و استعداده.میلیون ها دلار در کشورهای عربی مثل عمان … سرمایه گذاری میکنند٬ موسسات آموزشی راه میندازن . ما اندر خم یک کوچه ایم.شرکت MIT کامپیوتر های ارزان قیمت ۱۰۰ دلاری تولید و پخش میکنه تا همه اون کسایی که شاید از عهده خرید کامپیوتر های گرانتر بر نمیان بتونن ازش استفاده کنن..در دبیرستان ها به دانش آموزها نوت بوک رایگان میدند و ما حتی دیگه مثل زمان شاه خائن موز و پاکت شیر تو مناطق کم درآمدمون بین دانش آموزا پخش نمیکنیم.خوشحالیم و افتخارمی کنیم که سی دی های ویندوز مایکروسافت رو با ۵۰۰ تومن از میدون ولیعصر میخریم.ذوق میکنیم ازین که فلان شرکت میگه بیاین هر شماره ای دلتون میخواد انتخاب کنین بشه شماره موبایلتون٬ اصولا ما عادت کردیم٬ ذوق میکنیم از رسیدن به چیزای کهنه و پاره پاره ای که سالها همه داشتند و حالا ما قراره داشته باشیم.تقصیر من و شما نیست ….حق داریم … کاچی بهتر از هیچی.عادت کردیم به نامه اعتراض امضا کردنبهمون میگن از این به بعد اگه خواستی خاطره تعریف کنی٬ اگه خواستی ماجرای آشنا شدن بابا و مامانتو بنویسی ما باید بدونیم تو کی هستی ٬ ما هم اعتراض میکنیم …چه جالب.ذوق میکنیم و خوشحالیم وقتی یه شب میبینیم اینترنتمون بدون اررور کانکت میشه٬ روز به روز همه چی فیلتر میشه روز به روز آیین نامه های جدید٬ روز به روز نظرات تخصصی جدید و ما ….خوب کاشکی ما هم مثل خیلی ها راحت بودیم٬ بهمون نمیخندیدن وقتی میشنون با سرعت kb۳ دانلود میکنیم٬ کاشکی ما هم میتونستیم زیبا ترین و حرفه ای ترین وب سایت های دنیارو داشته باشیم٬ کاشکی اگه نداشتیم حداقل میتونستیم یکی شو کامل ببینیم و دست به زیر چونه واسه لود شدنش خوابمون نبره.کاشکی ما یکی از افتخاراتمون تو تجارت الکترونیک فقط کله پاچه دات کام نبود.کاشکی میتونستیم سر کلاسایی بشینیم که بهترین و متخصص ترین ها تدریسش میکردند..کاشکی میتونستیم تجهیزات سیسکو رو از خود سیسکو بگیریم نه کره و امارات اون هم قاجاق.کاشکی من میتونستم سی دی ویندوز ایکس پی رو با قیمت خودش از بقالی سر کوچمون بخرم.کاشکی ما هم مثه خیلی ها به خاطر ایرانی بودنمون محکوم نمیشدیم .. میتونستیم مثه خیلی ها درس بخونیم … میتونستیم مثل خیلی ها تو بهترین شرکتها کار کنیم و تجربه کسب کنیمکاشکی راحت میشدیم از pdf خوندن … میتونستیم با بقیه قدم برداریمتولید پیشکشمون٬ میتونستیم مصرف کننده درست باشیم …وقتمون و افکارمون هدر نمیرفت بابت اینکه فلان آیت ا… چی گفته راجع به اینترنتغصه نمیخوردیم که اگه خودمو معرفی نکنم دیگه نمی تونم بنویسمخیلی جالبه٬ ما هیجی نیستیم اما همیشه نظرات و ابتکارات شاخ دار مال ماستآخه طرح ساماندهی وب سایت ها به عقل بیل گیتس خودمون میرسید؟ یا اصلا به عقل جن؟!اوضاع ازین که هست بدتر میشه .. هممون تو سانسور غرق میشیم … همموناین خانه از پایبست ویران است …شما چی فکر میکنید؟

قانون هفدهم نیوتن

فوریه 2, 2006

 

تا حالا به این اصل مهم تو زندگیتون دقت کردین که اگر روی کیک شکلاتیتون یه مگس بشینه و شما نبینید و متوجه نشین با اشتها اون کیک رو میخورین و هیچ اتفاقی هم نمیافته … اما اگر مگس رو ببینید با اکراه اون تیکه کیک رو میندازید دور و بهش لب نمیزنید؟

دقیقاً به خاطر همین اصل مهمه که من اگه مگس رو هم ببینم  باز کیکمو میخورم.