Archive for the ‘شخصی’ Category

مرگ

ژانویه 24, 2008

امشب وقتی اسم اون اومد …

باور نمیکردم که داره یکسال میشه که مرده …

یه نگاه به خودمون کردم …

دلم گرفت ….

غصه دار شدم …

مرد خوبی بود ….

بعضی وقتها یادمون میره که زندگیمون به آنی ممکنه تموم شه …

فکر میکنیم که تا ابد زنده ایم …

به تنها چیزی که فکر نمی کنیم مرگه ….

اما چقدر نزدیکه …

چقدر نزدیکه …

پیف …

ژانویه 21, 2008

امشب میخواهم کار نکنم … شاید نمیخواهم کار کنم … شاید میخواهم کار کنم  اما نمیتوانم ….. لپ مطلب این است که خسته ام … شاد بهتر باشد کار را در ساعت اداری انجام داد … اصلا چه فرقی میکند برای شما … برای خودم هم فرقی ندارد … شاید زمانیکه فکر میکنیم که تنها نیستیم … دقیقا زمانی باشد که تنهاییم و من بویش را میشنوم … وای به حال زمانیکه فکر میکنیم که تنهاییم …. هرچه فکر میکنم نمیفهمم چرا در کل شهر تنها بر سقف ماشین من برف مانده … امروز مرد مضحکی با تعجب گفت برف می آید؟ … وقتی بیشتر به اطرافم توجه کردم دیدم بر سقف هیچ ماشینی اثری از برف نیست … شاید کون گشاد ترین راننده این شهر منم …. اما نه … آخر چه مرضی است .. اگر صلاح باشد خودشان آب میشوند …همچون من که ذره ذره آب میشوم و تا چندی دیگر به فاضلاب شهری میپیوندم . یک چیز را شاید رویم نشود به صراحت به کسانیکه در کنارم هستند بگویم …. شاید چون دلم نمیخواهد دلی بشکنم یا کینه ای در دلی از من بماند … اما اینجا میگویم … درست در زمانیکه حس میکنید خیلی به من نزدیک شده اید فاصله اتان را حفظ کنید …حتی اگر لازم است یک قدم به عقب بردارید … حتی شما دوست عزیز …صادقانه بگویم هیچکس در این دنیا نیست که بتواند بگوید با روحم دست داده است … روح من نه کم سال است …نه گاه از شوق سرفه اش میگیرد ….نه بیکار است و نه قطره باران را، درز آجر ها را میشمارد ….. روح من بیمار است … روح من گاه از غم …. گریه اش میگیرد … گوشه ای مینشیند … و مرا مینگرد ….. یادم می آید آخرین باری که کسی با روحم دست داد … خردسالی بیش نبودم …یک خردسال دلشکسته غمگین …. مگر نمیشود خردسالها هم غمگین باشند؟ …آنکه به این افتخار نائل شد قدرش را ندانست …. بیخود دست پا نزنید ….باور کنید دیگر دست من نیست … تحفه ای هم نیستم میدانم … هر شهری برای خود تحفه ای دارد …. سوغاتی دارد …. من تحفه نا کجا آبادم … یاد شیراز افتادم …. خودشان هم نمیدانستند سوغاتشان چیست … بیشتر از آنکه سوغات باشد فاحشه بود … برق رفته است … در ظلمات محله نوری بر صورتم سوسو میزند …. باتری لپ تاپم دارد خود را جر میدهد … و همین موقع ها است که در تاریکی مطلق فرو روم …سکوت تاریکی را دوست دارم …. گوشهایم بهتر صدای ضربان قلبم را میشنوند و یادم می اندازد … که زنده هستم ….

(X) days to Start …

ژانویه 21, 2008

tarhesevom.jpg

X days to start ….

Tired ….

Nervious …

Fukedup ….

and alone ….

yea .. The Third Design Studio is Borning

ژانویه 21, 2008

وقتي عشق را تقسيم مي كردند من مشغول كمك به پيرزني بودم كه مي خواست بارش را به منزل برساند …

ژانویه 18, 2008

چقدر گناه دارم …

scroll

ژانویه 17, 2008

انگشتهام قدرت چرخوندن scroll وسط موس رو ندارند ….

خستگی

ژانویه 16, 2008

دارم از خستگی میمیرم …ساعت هنوز 7 نشده اما چشمهام به سختی باز موندن …. خودم رو که تو آیینه دیدم ترسیدم … چشمهام دو کاسه خون … واقعا درسته اگه خستگی جسمی و خواب غلبه نمیکرد باید یک بند کار میکرد … فشار کار خیلی بیش از حد رومه … شاید بعضی ها ساعت کاری داشته باشند … سر ساعت برن  و سر ساعت بیان و فرصت برای بقیه کارهاشون داشته باشند … اما یک کم که به خودم دقیق تر نگاه کردم دیدم پشت هم دارم کار میکنم … گهگداری که عاملی باعث میشه که نیم ساعت از پشت کامپیوتر بلند شم میخوام از عصابانیت بمیرم اما کمی که فکر میکنم میبینم همه زندگیم شده کار …. دوباره داره همه چیز باهم گره میخوره … چند کار با هم … اینجور مواقع خیلی عصبی میشم … درست انجام دادن همشون با هم بسیار سخت میشه و چون باید همه رو درست انجام بدم لحظاتی میرسه که انگار دارم به مرز انفجار میرسم ….امروز آگهی استخدام داشتم اما دریغ از یک آدم درست حسابی نرمال … در کل روز 2 تماس بیشتر نداشتیم … یکی یک مرد معتاد که نا نداشت پای تلفن حرف بزنه و یکی هم یه دختر شل ( که فکر میکنم بیشتر ازینکه شل باشه کون گشاد بود) که میگفت پام درد میکنه میشه خونه کار کنم …

واقعا این ج ن ده های توی خیابون و جن ده خونه ها جن ده هستند … کسائیکه میگن از روی بی پولی و اجبار تن فروشی میکنیم … واسه سیر کردن شیکم … واقعا جن ده هستند …. اگر راست میگفتند امروز یک نگاهی به آگهی های همشهری مینداختند … اما خوب بنده خدایی گفت … زیر دست تو کار کنند بیشتر در میارن یا ….

بگذریم .. خیلی خستم … الان باید کار کنم …

از همه دوستان، آشنایان، همکاران، اقوام و هر که نسبتی با من داره یا نداره خواهش میکنم این روزها کاری به کارم نداشته باشند و گرنه با کوچکترین اشاره بالا میارم درست روی صورتشون … بای

تولد مبارک زمستانی

ژانویه 11, 2008

اول از همه تولدم مبارک

دوما تولد امسالم کمی عجیب بود، اس ام اس و زنگ و ایمیل از کسانی داشتم برای تبریک تولدم که نمیدونم از کجا خبر داشتند و جالب اینکه کسائیکه هر سال یک زنگ کوچیک میزدند امسال ترک عادت کردند … آخرین تبریک روز تولدم رو اینچنین گرفتم موقعی که به سراغ ماشین رفتم که سوار شم …

این هم برای خود مدلیه … من که ذوق کردم … با مزه بود …

Happy Birthday Papar

Happy Birthday Papar

اندر حکایت پریود من

ژانویه 7, 2008

نمیدانم چرا میگویند تو نمیفهمی …

حالا چه میگویید؟ …

پریود شده ام …

روز اولم است …

نه عزا دارم و نه دلشوره …

اما تا دلتان بخواهد اشک در وجودم تلمبار شده است …

کارتان با یک بسته نوار بهداشتی و یک مشت پنبه راه میافتد ….

اما درد من چه؟ …

+

پ.ن : دوستی گفت نمیدانستم شما مرد ها هم پریود میشوید …

عمق فاجعه وقتی بود که خیلی جدی پرسید : چه رنگیه؟!

poooOOoof

ژانویه 4, 2008

مضطرب و نگران هستم … فرصت و توان بیهوده خندیدن را ندارم …. گاهی میدانم که برای رسیدن به همه چیز عجله دارم … تاب و توان تحمل کاستی ها را ندارم …  این روزها روحیه ام زیر صفر و شاید هم پایین تر … کلافه و عصبی هستم … به آنی از کوره در میروم …. اگر طنابی و شاید گره ای در کار باشد … سعی میکنم به آرامی بازش کنم اما … وای به زمانی که آن گره مسخره برایم بازی در بیاورد … فحش خواهر و مادر و مطمئنا آن طناب را آتش خواهم زد… استراحت و زمان خوابم نسبت به گذشته نصف و شاید هم نصف تر شده … بی اختیار کله سحر بیدار میشوم … و از خستگی و کوفتگی توان راه رفتم ندارم … صبحها که از خواب بلند میشوم دهانم تلخ تر و گند مزه تر از گذشته است … شاید چون شبها بیشتر سیگار میکشم … تقریبا نوشیدن مشروب را کنار گذاشته ام … شاید چون به مغز هوشیارم بیشتر نیاز دارم ….. نگرانی هایم هزار برابر شده اند …. دقایق و ساعات به سرعت برایم میگذرند … کار میکنم …. فکر میکنم … شاید بهتر است بگویم خودم را جر میدهم …. اما هر لحظه که به جلوی پایم نگاه میکنم …. میبینم یک سانت هم جلوتر نرفته ام …. بیشترین دغدغه ام شاید تنهایی باشد … و میدانم که دلیلش هم بی پولیست …. میدانم وقتی پول باشد میتوان خود را از تنهایی خارج کرد … مگر چند نفر در دنیا پیدا میشوند که فی سبیل ا…. و یا به خاطر خوبی بیش از حد خودشان بگویند که با من هستند … هنوز هم خیلی ها اطرافم میپلکند که شاید سو استفاده ای کنند از این پرهام بر پیشانی نوشته عبد الله …… تعجب میکنند که از من نه میشنوند … سرما حالم را بهم میزند ….  بیشتر اوقات در گرما هم میلرزم …. رو هم رفته بر آسمانم لایه ای از گوه نشسته ….روی هم نرفته اش را نمیدانم … درست همین الان همین جا لحظه ای به خواب رفتم … پس میروم …

خر پف … خو و ور پو و و وف ف ف ف …..