Archive for the ‘شعر’ Category

ژانویه 21, 2008

وقتي عشق را تقسيم مي كردند من مشغول كمك به پيرزني بودم كه مي خواست بارش را به منزل برساند …

یاد من میافتی؟

دسامبر 3, 2007

وقتي ميبوسه تو رو ياد من مي افتي هيچوقت؟
وقتي نازت ميكنه ياد من مي افتي هيچوقت؟
وقتي گل ميده بهت ياد ميخكا مي افتي؟
وقتي زل زدي بهش ياد شكلكام مي افتي؟
يا كه نه ؟…
ياد من مي افتي هيچوقت
يا كه نه ؟…
ياد من مي افتي هيچوقت

وقتي گريه ميكني سرتو بغل ميگيره؟
وقتي ميخندي بهش براي خنده هات ميميره؟
وقتي با همديگه اين كنار هم اينور و اونور؟
وقتي چشم غره ميري واسه چشمات ميزنه پرپر؟

تو رو دوست داره مثل من يا كه نه ؟
تو رو رو چشاش ميزاره يا كه نه ؟

وقتي آهنگي كه با هم مي شنيديم و گوش ميدي يادم مي افتي ؟
اونجاهايي كه باهم رفتيم ميري يادم مي افتي؟
وقتي دوستاي قديمو ميبيني از من ميپرسي ؟
خيلي دوست دارم بدونم كه حالت چطوره راستي؟
هنوز عكسامو نگه داشتي يا نه ؟
هواي ماهیمونو داشتي يا نه ؟
ياد من مي افتي هيچوقت ؟
وقتي دلگيره ازت تو رو ميبخشه مثل من؟
واسه خندوندن تو ميكشه نقشه مثل من؟
تو رو دوست داره مثل من؟
يا كه نه
اشكات رو تنش مي باره
يا كه نه
تو رو دوست داره مثل من
يا كه نه
تو رو رو چشاش ميزاره
يا كه نه

در پاسخ به چند بیت سروده شده برای وردپرس

اکتبر 15, 2007

 

 مولانا در وبلاگستان قدم میزندی وچند بیتی شعر یافت کردندی در وبلاگ دوستی ، دفتر شعر ک3 شعر آبادی خویش گشودندی و دراز شعری سرودندی بدین مضمون:

 

سلام ویژه دارم بر تو ای دوست

مکن کاری که با شعر برکنم پوست

اگر خواهی بدانی من که هستم؟؟!!!…

در این وادی به دنبال چه هستم؟!!! ..

اگر خواهی بدانی کیست این مرد،

که با تو اینچنین کل کل شروع کرد

گوگل رو باز کن سرچی شروع کن

درونش نام مولانا فرو کن

 بزن اسپیس و بعدش نام شهرم

بدان که میبری فیضی ز بهرم

مکن ناله مزن شیون مکن داد

طرف هستی با اهل ک س شعر آباد

مشو دلگیر از من یار خوبم

نبود نیت تو را اینجا بکوبم

زهر چشمی بود اندک، مختصر، کم

بمیرم گر خوری از دست من غم

رود چشمم سیاهی،

بسوزد دست و پا در تب

اگر رخصت دهی،

 گویم برایت اصل مطلب

سرودی چند بیت با عشوه و ناز

کنم دفتر برایت اینچنین باز

وردپرس را سوژه کردی بی دلیل

چشم خود بستی براین نام جلیل

ضایع کردی نام آن دکتر چرا؟

توبه کن ازراه بد بیرون بیا

آن مزیدی همچو یک جادوگر است

در تمام رشته ها ایشان سر است

از ریاضی و علوم پایه

تا سینوزیت، دست و قلب و خا…ه

کی توانیم همچو او اول شویم

درد کل این جهان مرهم شویم

اوست اینک افتخار وردپرس

بس کن این خاله زنک بازی، به کار خود برس

گیر دادی به روبو در این پست

او در صدد آپدیت آن دودر دو ست

دراین دوران کلامت نم کشیده،

چرا گویی برنجش روی مودم دم کشیده؟

بگو از کل داشبوردهای دنیا

کدامش مفت و توپ جز مال اینجا؟

بلی، در شعر خود اغراق کردی

به روی حرف خود اصرار کردی

ولی نیکو سخن گفتی ازآن گیتار چون تنبک

همه هستند با تو هم سخن، بی شک

ببندم دفترم احسان و اندک میکنم گفتار

نمیدونم چی چی نمیدونم چی چی به امید دیدار

 

سپس مولانا خمیازه ای کشیدندی و دفتر ببست.

 

پی نوشت: همه دوستان که نامشان ذکر شده برایم قابل احترام هستند، طنز بی مزه ای بود از دوستان به خاطر جسارتم عذر میخوام.

اکتبر 9, 2007

 

من را
به آخرم رساندی
تر کیدم
و پاره های من
به دست باد افتاد
آفتاب بر تکه های خشکم تابید
دریا با موجش
مرا به سرزمینهای دگر برد
من که عمری تورا فریاد میکشیدم

اینبار بی جان

در گوشه ای سکوت کردم

سپتامبر 27, 2007

حل شو در خاك زمين
و به نادانيِ اين مردم بيچاره بخند
كه به رؤياي رسيدن به خدا مشغولند
هي ی ی …
ابديت اينجاست
چند متر زير زمين …

درددل نامه

جولای 7, 2007

تو هم خوابی

        تو هم پستی

تو هم شب ها که جز اشک و غم و حسرت نبود

چشمت به روی بی وفایی ها و آن نیرنگ ها بستی

نگو هستی

       نگو دیدی

تو هم پستی

بگو وقت شکستن ها کجا هستی؟؟!!

…..

دلت خوش باد

             دلت خوش باد٬ آری

تو خدا هستی

اکتبر 22, 2005

نگاه میکنم به چشمانتو میبینم که در امتداد آن کوچه باران خوردهدر کنج تاریک تنهاییت . . . . . شمع روشن کرده ای . . . . .باران می باردو چشمانت خیس می شوندنگاه می کنم به چشمان باران خورده اتنگاهت به شمعیست که زیر باران

خاموش می شود !!!

اکتبر 22, 2005

خواب میدیدمکه دستم را در دست دیگری میگذاریو به من لبخند میزنیتلخ تر از هلاهلنگاهت میکنمنگاهت را می دزدیپشت به من می کنی و میرویپر می گشایمکه به دنبالت بیایم اما !!!پاهایم را زنجیر کرده ایهراس امانم نمیدهداز کابوست بیدار میشومچشم که باز میکنم توییکه دستم را در دست دیگری میگذاریو به من لبخند میزنیتلخ تر از هلاهل

اکتبر 22, 2005

از بخت بد !در اولین مستی !چشمانم تورا دیدند !و لبانم حقیقت را در گوش تو زمزمه کردند !!!

اکتبر 22, 2005

هق هق گریه اگر مهلت گفتن بدهدخواهم گفتبه تو خواهم آموختکه در اجبار زمانو در امکان حضوربگذری از گذر ثانیه هاو در آن گوشه کم حجم یقیندل به خاموشی دریا بدهیآب را هدیه کنی به تب آلودگی لب هایمهق هق گریه اگر مهلت گفتن بدهدخواهم گفتبه تو خواهم آموخت !!!!