ژانویه 21, 2008
وقتي عشق را تقسيم مي كردند من مشغول كمك به پيرزني بودم كه مي خواست بارش را به منزل برساند …
وقتي عشق را تقسيم مي كردند من مشغول كمك به پيرزني بودم كه مي خواست بارش را به منزل برساند …
انگشتهام قدرت چرخوندن scroll وسط موس رو ندارند ….
گاهی با خودم میگویم …
این پریود خانمها هم برای خود حکایتی است …
وقتی می آید عزا میگیرند وقتی نمی آید دلشوره …
از یک چیز خوشحالم و آن هم اینکه ورد پرس را برای نوشتن انتخاب کردم …
امشب به یک نتیجه تازه رسیدم …
اینکه کاربران وردپرس بسیار با شعور و با فرهنگ هستند …
یا کامنت نمیگذارند ….
یا وقتی میگذارند نمیگویند وبلاگ زیبایی (خوبی) دارید به من هم سر بزنید ….
یک شب دیگر …
تنهایی دیگر …
صفحه دسکتاپم رو ریفرش میکنم ….
امروز با جستجوی نام پرهام بین اموات بهشت زهرا آمار 23 پرهام دفن شده بدست آمد که یکیشان مجهول الهویه بود … شما فکر میکنید من چندمین پرهام باشم؟
گاه حادثه ای تمام باورهایت را بر هم میریزد
و تو مجبوری به خود فرصت دهی …
فرصتی برای یافتن، جستن ….
ای کاش بمیرم
بمیرم و به آرامش برسم
و ای کاش بتونم یه گوشه وایسم و آرامشم رو نگاه کنم .
بعضی وقتها که واقع بین میشوم میبینم تنها خودم برای خودم قابل اعتماد هستم …
دلم میگیرد وقتی اعتمادم را از دست میدهم حتی از نزدیکانم ….
خیلی خوب بود اگر بعضی چیزها اینگونه نبود …
یکی چند روز ییش یه حرفی بهم زد که فقط سکوت کردم
گفت ایشا ا … اونایی که اینجوری امید رو ازت گرفتن سرشون بیاد
ذلیل شن همشون و چند تا فحش …
چی بگه آدم …