وقتي عشق را تقسيم مي كردند من مشغول كمك به پيرزني بودم كه مي خواست بارش را به منزل برساند …
Archive for the ‘مینیمال’ Category
scroll
ژانویه 17, 2008انگشتهام قدرت چرخوندن scroll وسط موس رو ندارند ….
اندر حکایت پریود
ژانویه 5, 2008گاهی با خودم میگویم …
این پریود خانمها هم برای خود حکایتی است …
وقتی می آید عزا میگیرند وقتی نمی آید دلشوره …
شعور و فرهنگ کاربران ورد پرس
نوامبر 28, 2007از یک چیز خوشحالم و آن هم اینکه ورد پرس را برای نوشتن انتخاب کردم …
امشب به یک نتیجه تازه رسیدم …
اینکه کاربران وردپرس بسیار با شعور و با فرهنگ هستند …
یا کامنت نمیگذارند ….
یا وقتی میگذارند نمیگویند وبلاگ زیبایی (خوبی) دارید به من هم سر بزنید ….
anotherNight
نوامبر 27, 2007یک شب دیگر …
تنهایی دیگر …
صفحه دسکتاپم رو ریفرش میکنم ….
من چندمین پرهام هستم؟
نوامبر 25, 2007امروز با جستجوی نام پرهام بین اموات بهشت زهرا آمار 23 پرهام دفن شده بدست آمد که یکیشان مجهول الهویه بود … شما فکر میکنید من چندمین پرهام باشم؟
نوامبر 23, 2007
گاه حادثه ای تمام باورهایت را بر هم میریزد
و تو مجبوری به خود فرصت دهی …
فرصتی برای یافتن، جستن ….
نوامبر 22, 2007
ای کاش بمیرم
بمیرم و به آرامش برسم
و ای کاش بتونم یه گوشه وایسم و آرامشم رو نگاه کنم .
نوامبر 10, 2007
بعضی وقتها که واقع بین میشوم میبینم تنها خودم برای خودم قابل اعتماد هستم …
دلم میگیرد وقتی اعتمادم را از دست میدهم حتی از نزدیکانم ….
خیلی خوب بود اگر بعضی چیزها اینگونه نبود …
امید
نوامبر 8, 2007یکی چند روز ییش یه حرفی بهم زد که فقط سکوت کردم
گفت ایشا ا … اونایی که اینجوری امید رو ازت گرفتن سرشون بیاد
ذلیل شن همشون و چند تا فحش …
چی بگه آدم …