پیف …
ژانویه 21, 2008امشب میخواهم کار نکنم … شاید نمیخواهم کار کنم … شاید میخواهم کار کنم اما نمیتوانم ….. لپ مطلب این است که خسته ام … شاد بهتر باشد کار را در ساعت اداری انجام داد … اصلا چه فرقی میکند برای شما … برای خودم هم فرقی ندارد … شاید زمانیکه فکر میکنیم که تنها نیستیم … دقیقا زمانی باشد که تنهاییم و من بویش را میشنوم … وای به حال زمانیکه فکر میکنیم که تنهاییم …. هرچه فکر میکنم نمیفهمم چرا در کل شهر تنها بر سقف ماشین من برف مانده … امروز مرد مضحکی با تعجب گفت برف می آید؟ … وقتی بیشتر به اطرافم توجه کردم دیدم بر سقف هیچ ماشینی اثری از برف نیست … شاید کون گشاد ترین راننده این شهر منم …. اما نه … آخر چه مرضی است .. اگر صلاح باشد خودشان آب میشوند …همچون من که ذره ذره آب میشوم و تا چندی دیگر به فاضلاب شهری میپیوندم . یک چیز را شاید رویم نشود به صراحت به کسانیکه در کنارم هستند بگویم …. شاید چون دلم نمیخواهد دلی بشکنم یا کینه ای در دلی از من بماند … اما اینجا میگویم … درست در زمانیکه حس میکنید خیلی به من نزدیک شده اید فاصله اتان را حفظ کنید …حتی اگر لازم است یک قدم به عقب بردارید … حتی شما دوست عزیز …صادقانه بگویم هیچکس در این دنیا نیست که بتواند بگوید با روحم دست داده است … روح من نه کم سال است …نه گاه از شوق سرفه اش میگیرد ….نه بیکار است و نه قطره باران را، درز آجر ها را میشمارد ….. روح من بیمار است … روح من گاه از غم …. گریه اش میگیرد … گوشه ای مینشیند … و مرا مینگرد ….. یادم می آید آخرین باری که کسی با روحم دست داد … خردسالی بیش نبودم …یک خردسال دلشکسته غمگین …. مگر نمیشود خردسالها هم غمگین باشند؟ …آنکه به این افتخار نائل شد قدرش را ندانست …. بیخود دست پا نزنید ….باور کنید دیگر دست من نیست … تحفه ای هم نیستم میدانم … هر شهری برای خود تحفه ای دارد …. سوغاتی دارد …. من تحفه نا کجا آبادم … یاد شیراز افتادم …. خودشان هم نمیدانستند سوغاتشان چیست … بیشتر از آنکه سوغات باشد فاحشه بود … برق رفته است … در ظلمات محله نوری بر صورتم سوسو میزند …. باتری لپ تاپم دارد خود را جر میدهد … و همین موقع ها است که در تاریکی مطلق فرو روم …سکوت تاریکی را دوست دارم …. گوشهایم بهتر صدای ضربان قلبم را میشنوند و یادم می اندازد … که زنده هستم ….