اندر حکایت پریود من

ژانویه 7, 2008 by پرهام

نمیدانم چرا میگویند تو نمیفهمی …

حالا چه میگویید؟ …

پریود شده ام …

روز اولم است …

نه عزا دارم و نه دلشوره …

اما تا دلتان بخواهد اشک در وجودم تلمبار شده است …

کارتان با یک بسته نوار بهداشتی و یک مشت پنبه راه میافتد ….

اما درد من چه؟ …

+

پ.ن : دوستی گفت نمیدانستم شما مرد ها هم پریود میشوید …

عمق فاجعه وقتی بود که خیلی جدی پرسید : چه رنگیه؟!

اندر حکایت پریود

ژانویه 5, 2008 by پرهام

گاهی با خودم میگویم …

این پریود خانمها هم برای خود حکایتی است …

وقتی می آید عزا میگیرند وقتی نمی آید دلشوره …

poooOOoof

ژانویه 4, 2008 by پرهام

مضطرب و نگران هستم … فرصت و توان بیهوده خندیدن را ندارم …. گاهی میدانم که برای رسیدن به همه چیز عجله دارم … تاب و توان تحمل کاستی ها را ندارم …  این روزها روحیه ام زیر صفر و شاید هم پایین تر … کلافه و عصبی هستم … به آنی از کوره در میروم …. اگر طنابی و شاید گره ای در کار باشد … سعی میکنم به آرامی بازش کنم اما … وای به زمانی که آن گره مسخره برایم بازی در بیاورد … فحش خواهر و مادر و مطمئنا آن طناب را آتش خواهم زد… استراحت و زمان خوابم نسبت به گذشته نصف و شاید هم نصف تر شده … بی اختیار کله سحر بیدار میشوم … و از خستگی و کوفتگی توان راه رفتم ندارم … صبحها که از خواب بلند میشوم دهانم تلخ تر و گند مزه تر از گذشته است … شاید چون شبها بیشتر سیگار میکشم … تقریبا نوشیدن مشروب را کنار گذاشته ام … شاید چون به مغز هوشیارم بیشتر نیاز دارم ….. نگرانی هایم هزار برابر شده اند …. دقایق و ساعات به سرعت برایم میگذرند … کار میکنم …. فکر میکنم … شاید بهتر است بگویم خودم را جر میدهم …. اما هر لحظه که به جلوی پایم نگاه میکنم …. میبینم یک سانت هم جلوتر نرفته ام …. بیشترین دغدغه ام شاید تنهایی باشد … و میدانم که دلیلش هم بی پولیست …. میدانم وقتی پول باشد میتوان خود را از تنهایی خارج کرد … مگر چند نفر در دنیا پیدا میشوند که فی سبیل ا…. و یا به خاطر خوبی بیش از حد خودشان بگویند که با من هستند … هنوز هم خیلی ها اطرافم میپلکند که شاید سو استفاده ای کنند از این پرهام بر پیشانی نوشته عبد الله …… تعجب میکنند که از من نه میشنوند … سرما حالم را بهم میزند ….  بیشتر اوقات در گرما هم میلرزم …. رو هم رفته بر آسمانم لایه ای از گوه نشسته ….روی هم نرفته اش را نمیدانم … درست همین الان همین جا لحظه ای به خواب رفتم … پس میروم …

خر پف … خو و ور پو و و وف ف ف ف …..

هیچی

ژانویه 1, 2008 by پرهام

اولین روز سال نو…سال نو میلادی …میگویند نامش کریسمس است …نمیدانم چیست …چه انتطار دارید از کسی که به هنگام تحویل سال عید نوروزی یا خواب است …یا در حال آروغ زدن …یا شاید شاشیدن …چه اهمیت دارد اگر گوشه از زمین برف ببارد …پاپا نوئل سوار بر الاغ هایش …یا گوزن هایش …چه اهمیت دارد …حیوان چهارپا حیوان چهار پاست ….اما من فکر میکنم خر از همه اشان کاری است …اه …سیگارم دارد تمام میشود …ازین قسمت داستان همیشه متنفر بوده ام …همیشه دوست داشتم با خیال راحت سیگار بکشم …و نشمرمشان ….سه تا …درد آور است …یک چیز را میدانستید ….گاهی خستگی هایمان ساعت خوابمان را تعیین میکند …گاهی مجبوریم سر ساعت 6 از خواب بلند شویم و شب سر ساعت میخوابیم …و گاهی ….سیگار هایمان را میشماریم و ساعت خوابمان را تعیین میکنیم …به فلان جایم اگر غیر سیگاری ها نمیفهمند که چه میگویم ….حوصله تفسیر اراجبفم را ندارم …کریسمس است که باشد …به درک که کریسمس است ….میدانم با غیرت ها این شب را خوشحال میگذرانند ..چون فقط همین یک شب است …بی آنکه یادی از ما کنند ….و گدا ها هم اوضاعشان همان که بود است …گاهی حرفهایمان پر از کنایه است …میگوییم پولدار منظورمان بی پول است …میگوییم زیبا منظورمان زشت است …میگوییم با غیرت منظورمان بی غیرت است ..و باز …چه اهمیت دارد …گاه اگر میرویند …قارچهای غربت ….بدبختی های آدم …تمام نشدنی است …هر روز فرصتی داری …دردی بر درد روز قبل اضافه کنی …من بد بخت ترین انسان روی زمین هستم …سه تا …و حالا تنها دو تا ….حالم از هر چه سیگار است بهم میخورد …دلم استفراغ میخواهد …گاهی میروم تا سرش …فراموش کنید …یک نخ روشن میکنم …یکی …

یک بدبخت

دسامبر 24, 2007 by پرهام

این روزهاخیلی فشاررومه… هیچکسی نمیدونه که چی میگذره بهم …. کسی و هم ندارم که باهاش حرف بزنم….نمیدونم شاید دارم اما شاید کسی عمق فاجعه رو درک نمیکنه … تقریبا همه حرفها کلیشه ایه… خیلی خسته ام … جون توضیح دادن ندارم …

امضاء

یک بدبخت

پ.ن:چه سخت است در میان جمع بودن…ولی در گوشه ای تنها نشستن

فقط یک خط

دسامبر 21, 2007 by پرهام

بگیر دست مرا ای آشنای درد بگیر …

مگو چنین و چنان دیر میشود گاهی …

و میدانی که دیر شده است و …

چقدر تکرار کزدم این جمله را و نشنیدی ….

امروز چند شنبه است؟!….

دسامبر 20, 2007 by پرهام

نوشتن دوباره ام اینجا هم خودم و هم ووردپرس را احتمالا ….

و شاید حتما متعجب میکند …

وقتی بخواهید کارهایی مهمتر از وبلاگ نوشتن و کس چرخ زدن در اینترنت انجام دهید ….

اینگونه میشود …

این روزها آنقدر گرفتار هستم که اینبار حتی خدا هم نمیداند ….

بعضی وقتها فراموش میکنم سری به موال بزنم …

چشمم را باز میکنم و میبینیم مثانه ام در حال انفجار است ….

همه چیز حکایت همان دو دست و بیست هندوانه است …

مرد بقال از من پرسید چند من هندونه میخواهی …

من از او …

از او هیچ نپرسیدم …

به یاد نمیاورم ….

شاید پرسیدم به نظرت میتوانم چکم را پاس کنم؟؟ …

زندگی برای بدهکاری که حتی یک ریال بدهی خواب شبانه اش را سلب میکند …..

تصور کنید وقتی صفرهای بدهکاری اش یکی دو تا و دو تا سه تا و سه تا چهار تا و پنج تا شش تا و …. نباشد چه خواب نازی میشود …

این روزها دلسوز ترین دوستان دنیا کنارم هستند …

یکی مشقهای شبانه ام را د لسوزانه و خوش خط تر از خودم مینویسد ….

یکی دلداری میدهد …..

یکی کارهایش را با زیرکی بر دوشم میگذارد و دلم نمیاید که نه بگویم …

اشک میریم اینبار بی صدا نه …

شاید صدای هق هق خود را میشنوم ….

شنیدن آن صدای گرم ….

فکر هایی در سر دارم برایش …

خداوند آخر و عاقبت همه را ختم به خیر کند …

عقب به ایست …

خود را نگفتم …

آخر و عاقبت من در دستان خودم وول میزنند …

نه در دستان تو …

start

دسامبر 12, 2007 by پرهام

امروز کمی خوشحالم ، بعد از سفر ناموفق و بی نتیجه ای که داشتم شرایط داره به سمتی میره که امیدوار کننده است … فکر میکنم از هفته آینده سرم خیلی شلوغ باشه چون باید استارت کار رو بزنم و شدیدا باید  کار کنم … شروع کار شاید مشکل ترین بخش کار باشه مخصوصا اینکه تنهام و همه کارها رو دوش خودمه … چیزیکه در این مدت یاد گرفتم شاید این باشه که نباید به امید کسی بود و از تنهایی ترسید …

شروع میکنم و میترکونم ..

امروز با علی میریم که مثل دو کارگر زحمت کش اسباب کشی مقدماتی دفتر رو انجام بدیم ….

…….

 

افرادی که تخصص های زیر رو دارند و درزمینه های زیر مایلند کار کنند اعم از تمام وقت یا به صورت پروژه ای با ایمیل من : parham942@yahoo.com یا شماره همراهم : 09122548063 تماس بگیرند. ( قبل از تماس تلفنی رزومه کاری خودتون رو ایمیل کنید ):

> بازاریاب استادیو طراحی وب وگرافیک ( تمام وقت - حقوق ثابت - پورسانت )

> طراح وب ( مسلط بر HTML-CSS-JavaScript - Adobe photoshop - Adobe illustrator - Macromedia Dream Weaver- Flash )

> گرافیست ( مسلط به طراحی بروشور - کتاب - پوستر و …. )

>چند برنامه نویس وب مسلط به :

* PHP

* ASP

* ASP.NET

* JSP

و ترجیحا آشنا با  AJAX ، برای انجام پروژه های وب …

شاید…

دسامبر 9, 2007 by پرهام

چند شبی است که کسی خبری از پرهام ندارد ….

هفت شب از خانه خارج شده است و تا کنون مراجعت نکرده است ……

دو سه روزی از سفر نگذشته است اما …

اگر کمی حوصله نوشتن داشتم شاید برای خودش سفرنامه ای می شد …

باز هم کمی ….

و شاید کمی بیشتر …

اصلا چه اهمیتی دارد …

اصلا هر چقدر ….

دلم برای صداقتم سوخت …

و شاید هم برای خصوصیت های استثنایی دیگرم …

احساس بسیار بدی دارم …

این بار هم که کمی باز بیشتر فکر میکنم …

میبینیم …

و یا شاید میشنوم …..

که البته شاید بهتر است بگویم استشمام میکنم ….

بوی سفرهایم را …

تقریبا همه اشان یک بو میدهند …..

شاید تفاوتشان گهگاهی در اسانسشان باشد …

امروز باران نم نمک میبارید ….

قدم زدن زیرش برای خود وسوسه ای بود …

یاد آسمان خودم میافتم در آن روزها …

نمیدانم چرا فکر میکنم هر چه باران ریز تر و با شعورتر ببارد زیباتر و لذت بخش تر است …

قدم زدن زیر چنین بارانی آنهم زیر آسمانی آفتابی بسیار لذت بخش است و شاید خیلی بیشتر …

اصلا میدانید …

بزرگترین اشتباه یک انسان در زندگی اش …

و شاید یکی ازاشتباهاتش ….

توهمات اوست …

توهم در روابط ….

توهم در دوست داشتن …

و توهم در توهم ….

شاید بهتر باشد کمتر به خودتان فشار بیاورید …

مواقعی که تصمیم دارم در مورد مسئله ای صحبت نکنم ….

یا کلمه ای از زبانم در نمیاید …

و شاید هم اگر چیزی بر زبان بیاورم …

اراجیفی است که خودم هم از آنها سر در نمیاورم چه برسد به شما …

برای همین گفتم ….

فشار بیش از حد نیاورید ….

شاید یکی از مشکلاتم این است که نمیتوانم متظاهر باشم …

آخر من حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه ای نکشیده ام ….

یکی از موثرترین کارهایی که میتوان در زندگی انجام داد …

شاید این باشد که تا میتوانیم دورمان را ازچیزهای خوش بو پر کنیم …

گل های خوش بو …

حادثه های خوش بو ..

انسان های خوش بو …

و به مرور زمان بد بو تر ها خودشان بی صدا حذف میشوند …

و روزی میرسد که بین خوش بو ترین ها محاصره میشویم …

و چه خنده دار است اگر بگویم …

اصلا فکرش را بکنید خودمان بد بو ترین رویداد زندگی باشیم …

امروز درسهایی دادم که باید طلا بگیریدشان و افسوس که …

هیچکدامتان حتی یکی اش را هم نفهمیدین …

شاید چون نخواستم که بفهمید …

شاید تنها چیزیکه بتوانید ببینید این باشد که …

چقدر امروز “شاید” بکار بردم …

شاید شانزده بار …..

و شاید هم هفده …

باید امشب چمدان را …

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد …

بردارم …

و به سمتی بروم که …

یاد من میافتی؟

دسامبر 3, 2007 by پرهام

وقتي ميبوسه تو رو ياد من مي افتي هيچوقت؟
وقتي نازت ميكنه ياد من مي افتي هيچوقت؟
وقتي گل ميده بهت ياد ميخكا مي افتي؟
وقتي زل زدي بهش ياد شكلكام مي افتي؟
يا كه نه ؟…
ياد من مي افتي هيچوقت
يا كه نه ؟…
ياد من مي افتي هيچوقت

وقتي گريه ميكني سرتو بغل ميگيره؟
وقتي ميخندي بهش براي خنده هات ميميره؟
وقتي با همديگه اين كنار هم اينور و اونور؟
وقتي چشم غره ميري واسه چشمات ميزنه پرپر؟

تو رو دوست داره مثل من يا كه نه ؟
تو رو رو چشاش ميزاره يا كه نه ؟

وقتي آهنگي كه با هم مي شنيديم و گوش ميدي يادم مي افتي ؟
اونجاهايي كه باهم رفتيم ميري يادم مي افتي؟
وقتي دوستاي قديمو ميبيني از من ميپرسي ؟
خيلي دوست دارم بدونم كه حالت چطوره راستي؟
هنوز عكسامو نگه داشتي يا نه ؟
هواي ماهیمونو داشتي يا نه ؟
ياد من مي افتي هيچوقت ؟
وقتي دلگيره ازت تو رو ميبخشه مثل من؟
واسه خندوندن تو ميكشه نقشه مثل من؟
تو رو دوست داره مثل من؟
يا كه نه
اشكات رو تنش مي باره
يا كه نه
تو رو دوست داره مثل من
يا كه نه
تو رو رو چشاش ميزاره
يا كه نه