نوشته های برچسب شده ‘سیگار’

سیگار عزیزم نرو …. نه .. نه ه ه ه ه ه ه …

نوامبر 10, 2007

sigar.jpg

همیشه فکر میکردم که آدم بسیار قوی برای ترک عاداتم هستم و کاری نیست که یخوام و نتونم که انجام بدم … همیشه (6 سال) سیگار میکشیدم و میگفتم هروقت بخوام میذارمش کنار اما حقیقتا چند باری که خواستم خودم رو امتحان کنم عملا نشد. شاید بخاطر اینکه با خودم میگفتم حالا که چی بشه … بکش بابا …

یا هر وقت تجسم میکردم که دیگه لبم به سیگار عزیزم نمیخوره پر از استرس میشدم و بی خیال میشدم که مطمئنا سیگاری ها میدونن چی میگم چون بزرگترین کابوس یک سیگاری موقع ترک سیگار این فکره که دیگه هیچوقت سیگار نکشه …

این روزها شرایطم کمی فرق کرده، مشکلات خیلی مهمی برام پیش اومده که ادامه عشق بازی من و سیگارم خیلی به سلامتی ام ضرر میزنه ….

مقالات زیادی خوندم ، راه های مختلف، برنامه ریزی، ترک تدریجی …

اما من میخوام همچون یک گاو یهو نکشم …

بیایین ساعت این پست رو نگاه کنیم و ببینیم با هم چقدر دووم میارم ..

پس بزن بریم …..

پ.ن : نظرات شما باعث دلگرمی من وشادی روح آن مرحوم خواهد شد :( ( مخصوصا همه شما دوستای وبلاگنویسی که میشناسینم که رودروایسی با شما خیلی کمک میکنه …..

پ.ن 2: الان که 10 دقیقه ای میشه که سیگار رو ترک کردم یاد یه لطیفه ای افتادم:

از پرهام میپرسن آقا پرهام حالا که شما میخوای  سیگاررو ترک کنی الان که یکی کشیدی دیگه نمیکشی؟

پرهام میگه : نه بابا حرف من حرفه الان که یکی کشیدم دیگه رفت ت ت ت ت ت ت ت تا چایی دم بکشه ….

پ.ن 3 : Sedaghat  از دوستان بالاترینی به عنوان اولین دلگرمی 1دقیقه قبل گفت:

چطوری دلت میاد سیگار کنار مشروب و سیگار بعد سکس رو کنار بذاری؟

آخرین گزارشات:

* یک ساعت از ترک سیگارم میگذره، با خودم درگیری هایی دارم اما سعی میکنم مهارشون کنم، یکبار وسوسه شدم که یواشکی یه دونه سیگار بکشم ولی اینچا لو ندم اما اینکارو نکردم ….( یک ساعت از 11.30 شب شنبه)

* الان 2 ساعتو نیمه و کم کم میرم که بخوابم … این یک ساعت و نیم دوم خیلی سخت بود، اضطراب شدید داشتم و بارها و بارها ناخودآگاه حتی تا زدن فندک هم پیش رفتم بدون اینکه اصلا یادم باشه قرارم چی بوده…. مخصوصا که یه امشب تازه به علاوه پاکت سیگار خودم یه پاکت هم Captain Black  جلومه ، سعی کردم با خوردن میوه و یه کم ماست حواس خودمو پرت کنم … قبل از خواب هم فکر میکنم چند قاشق ماست بخورم …..

* خوب  الان 11 ساعت و 34 دقیقه ….  که البته چند ساعتیش خواب بودم اما حس میکنم داره سخت تر میشه ماجرا … سعی میکنم خیلی با دقت تغییراتی رو که جسمی و روحی درونم ایجاد میشه زیر نظر بگیرم نه برای اینکه کمکم کنه ها نه … فقط برای کنجکاوی که دقیقا بدونم و بفهمم که چه خبره …

* تو اوج عصبانیت یهدونه کشیدم صبح یه دون هم بعذ ازظهر که روشن کردم نشکیدم جز یه پک

واسه شروع از روزی 25 تا بد نیست .